| خاطرات شهید مطهری |
|
|
| خاطرات هشت سال دفاع مقدس | |
| نوشته شده توسط مهرانی | |
| يكشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۲۲ | |
|
آقای غلامرضا کریمی که اینک در آستانه 60 سالگی عمر خود قرار دارد، ساکن قزوین است، اما با این حال برای انجام مصاحبه ای اختصاصی با مرکز خبر حوزه، رنج سفر را برای آمدن به قم بر خود هموار کرده و در بعد از ظهر یکی از روزهای آغازین دومین ماه سال میهمان گفتگوی صمیمانه و البته 2 ساعته ما شد.
او هنوز هم پس از گذشت حدود 35 سال از آخرین باری که راننده استاد شهید مطهری بود، با حالتی حسرت آمیز از آن 6 سال همراه بودن با استاد سخن می گوید و البته بر این نکته تاکید میکند که روح آن شهید والا مقام را شاهد و ناظر زندگی خود میبیند. آن چه در ادامه میخوانید چکیده ای خواندنی از این گپ و گفت درباره چگونگی آشنا شدن ایشان با شهید مطهری و ذکر خاطراتی جذاب از سیره زندگانی آن معلم شهید است. بعد از گذشت این همه سال آرزوی بزرگ زندگی ام این است که ای کاش دوباره آن روزها برایم تکرار می شد و این که هیچ گاه هم تمام نمی شد ! باور کنید احساس و باورم این است که عمر مفید من همان 6 سالی بود که در خدمت استاد مطهری بودم. معمولا در این یک روزی که در قم بودیم یا به منزل حاج آقای قرائتی میرفتیم یا در منزل دو روحانی سید که متاسفانه اسمشان را به یاد ندارم ، سکونت داشتیم. یکی از ویژگی های برجسته رفتاری شهید مطهری این بود که ایشان خیلی دوست داشت که وقتی در قم هستیم حتما به منزل طلبهها برویم و حتی الامکان نیز در منزلی اقامت داشته باشیم که به دور از تشریفات بوده و ساده و صمیمی باشد. البته استاد در زمانی که در قم بودیم گاهی به منزل حاج احمد آقا ( فرزند حضرت امام ) و بیت امام (ره) هم سری میزد و جویای احوال می شد. استاد به تداوم جلسات انس با اقشار گوناگون مردم اهمیت زیادی می داد. از همین رو صبح های جمعه با پزشکان جلسه داشت و مدتی هم این جلسه درمسجد الجواد(ع) تهران برگزار میشد و تا آن جا که یادم هست در این جلسه بحث بانکداری اسلامی مطرح میشد. وقتی هم که این جلسه تمام میشد، بلافاصله به جلسه تفسیر در جایی دیگر میرفتیم. جلسات تفسیر هر هفته برگزار میشد و چون مکان برگزاری آن هم اطراف منطقه قلهک بود، مخاطب این جلسه عموما بازاریها بودند .البته مدتی که رژیم شاه با برپایی این جلسات مخالفت میکرد، برحسب اجبار و شرایطی که وجود داشت، این جلسات به طور مخفیانه در منازل برخی افراد برگزار میشد. بنده از آن جا که از بچگی پدرم را از دست داده بودم، شهید مطهری برایم حکم پدری مهربان و دلسوز را داشت ، کما این که انصافا خانواده آن بزرگوار نیز مثل خانواده خودم بود و من با آن ها صمیمیتی خاص را احساس می کردم. این صمیمیت و انس و الفت به گونه ای بوده که هنوز هم پس از گذشت 35 سال به منزل ایشان سر میزنم و جویای احوال حاج خانم (همسر استاد) هستم. این را گفتم که عرض کنم، رفتار استاد این طور بود مستقیم چیزی به کسی نمی گفت، بلکه طوری برخورد داشت که فرد خودش بداند کدام رفتارش درست است و کدام غلط. ایشان اول صبح همیشه پیاده روی میکرد، به طوری که گاهی از منزلشان تا خیابان میرداماد که راه زیادی هم بود پیاده میرفت. آن گونه که حاج خانم تعریف میکرد، منزل استاد در سال های اول ازدواجشان در کوچه آبشار بود و بعد که به قلهک آمدند، آن خانه را به دو نفر معلول داد و نه تنها از اینها اجاره نمی گرفت، بلکه حتی در جلسات تفسیر برای اینها کمکهای مالی جمع می کرد. برای خود من جای سوال بود که چرا استاد جوابی نداد. بعد از جلسه در داخل ماشین که بودیم از ایشان پرسیدم که چرا جواب این جوان را ندادید ایشان گفت؛ این فرد اصلا طلبه نبود . فکر کنم ایشان این احتمال را میداد که از نیروهای رژیم باشد. این گونه زیرکیها و تیزهوشیهای شهید مطهری در موارد متعددی برای خود من تکرار می شد. از استاد برای سخنرانی و جلسات پرسش و پاسخ در شهرهای مختلف کشور دعوت به عمل می آمد. گاهی که به قزوین میرفتیم، بعضا تا ده شب پشت سر هم در منزل آیت الله باریک بین (نماینده فعلی مقام معظم رهبری در استان قزوین) می ماندیم. گاهی جلسات استاد در منزل ایشان تا نیمه شب ادامه داشت و جوانها از استاد میپرسیدند این چه وضعیه؟! چرا اوضاع کشور این طور است؟! چرا فلان و بهمان است، خاطرم هست که استاد مطهری با ملایمت از کنار بحثهای داغ آنها میگذشت و بعد که من میپرسیدم، چرا جواب آنها را ندادید میگفت؛ خیلی از اینها اصلا دانشجو و طلبه نیستند؛ به این معنی که احتمال دارد در بین اینها افراد نفوذی رژیم وجود داشته باشد. ایشان دو بار در دوران قبل از انقلاب به زندان رفت، یادم هست یک بار، 41 روز به طول انجامید. عوامل رژیم هم به تناوب منزل ایشان را میگشتند، ولی استاد خیلی تیزهوش بود و مدرکی برایشان باقی نمی گذاشت. بعد از این که در سال 55 از دانشکده الهیات بازنشسته شدند، من به وساطت استاد و نیز شهید مفتح استخدام دانشکده شدم و مرد شریفی به نام آقای مدنی –خدایش بیامرزد- مدنی راننده ایشان شد و من دیگر در خدمت استاد نبودم. به علت کثرت کلاس ها، استاد بعضی روزها از 8 صبح تا 8 شب در دانشکده بود و برای این که من خسته نشوم به من می گفت: آقای کریمی میتوانی الان بروی و 8 شب بیایی دنبالم. در طول مسیر رفت و آمد می دیدم که همواره استاد در حال مطالعه است و به همین خاطر هم سعی میکردم طوری رانندگی کنم که ایشان اذیت نشوند و بتوانند با آرامش خاطر مطالعه کنند، چرا که به خوبی میدانستم استاد روی وقت و استفاده مناسب از کم ترین وقت خود، بسیار حساس بودند. راستش را بخواهید من در طول این 6 سال جرات نمی کردم در هنگام رانندگی تخلفی کنم، چون میدانستم ایشان مخالف است و چندباری هم که سرعتم بالا بود، میگفت؛ آقای کریمی عجله ای نداریم! ایشان همیشه میگفت؛ در کنار درس و بحث لازم است که انسان تفریح مناسب و البته به اندازه ای داشته باشد. شهید مطهری در سفرها خیلی هوای من را داشت که به من سخت نگذرد و معمولا هر جایی که میرفتیم، برای من اتاق جداگانه ای میگرفت. بعضی اوقات در طول روز هم میگفت؛ جایی برویم چایی بخوریم، اما ایشان مراقب بود جایی که میرویم نامناسب نباشد به همین خاطر بیشتر جاهای سالم و خلوت میرفتیم. نکته جالب رفتار ایشان این بود که این قدر سنگین در کوچه و خیابان برخورد میکرد؛ من به یاد ندارم کسی جلوی ایشان را بگیرد و خدای ناکرده بد و بیراهی بگوید. البته در داخل دانشکده الهیات بودند؛ کسانی بودند که میخواستند اهانت کنند، چرا که دانشجویان از گروهها زیادی در آنجا بودند و حتی یک بار بین دانشجویان استاد و مارکسیستها درگیری شد. وقتی پیش پدر می رفت، حالتشان بسیار با خضوع و خشوع بود. اگر کسی ایشان را در آن حال میدید، شاید نمی دانست ایشان یکی از اساتید بزرگ زمانه خود است. یادم هست یک بار که به مشهد رفتیم و اتفاقا دو ماهی هم آن جا بودیم، استاد کتاب علل گرایش به مادیگری را در آن جا نوشت. در آن ایام در مشهد منزلی اجاره کرده بودیم. ایشان در آن روزها جزوههایی به من میداد تا به درب منزل آیت الله خامنه ای ببرم. با آقای راشد هم خیلی صمیمی بود. اساسا ایشان به دید و بازدید دوستان خیلی اهمیت میداد و احوال همه را میپرسید. با این همه، این واقعیت را نمی توان نادیده گرفت که استاد مطهری بیشتر به دیدار علامه طباطبایی میرفت، خلاصه این که این رابطه استاد و شاگردی و احترامی که وجود داشت واقعا گاهی فراتر از حد تصور بود. پس از شهادت یک بار در عالم خواب دیدم ایشان در یک حسینیه بزرگی قرار دارند، اما این حسینیه تاریک است. صبح که از خواب بیدار شدم به حاج خانم (همسر استاد) ماجرا را گفتم و در صحبتی که با ایشان داشتم متوجه شدم که آن تابلو شکسته و بعد خودم رفتم آن را درست کردم. بعد از این که گربه سیر شد متوجه شدم دیگر سر و صدایی نمی کند .اتفاقا این زبان بسته فردا هم آمده بود آن جا که جگر سفید بخورد. بازهم برایش جگر سفید آوردیم، چند روز که گذشت و ما مدام به گربه غذا دادیم دیدم، کم کم بینایی اش را هم به دست آورد. معلوم بود به جهت گرسنگی این قدر ضعیف شده بود؛ خلاصه توجه استاد به یک گربه برای خود من بسیار جالب و پند آموز بود. حسرت بزرگ من این است که منافقان کوردل برای چه این شخصیت بزرگ را از مردم گرفتند. صادقانه بگویم بنده هنوز هم روح ایشان را شاهد و ناظر رفتار و زندگی ام میدانم. خیلی وقتها که دلم میگیرد یاد ایام میکنم. چگونگی تربیت بچهها، حسن خلق با خانواده و مردم را من از ایشان یادگرفتم و الان در بین فامیل هم میگویند که فلانی نوع رفتار تو با بقیه فرق میکند من میگویم بالاخره تاثیر همنشینی با استاد بزرگواری چون شهید مطهری است و این واقعا بزرگترین افتخار من بوده که در خدمت این انسان بلندمرتبه باشم. واقعا نمی دانم چه بگویم، چقدر ایشان را دوست دارم . اگر ایشان الان هم زنده بودند دوست داشتم با تمام وجود و بدون هیچ گونه چشمداشتی در خدمت ایشان باشم چرا که عمیقا اعتقاد دارم خدمت به این افراد، بالاترین اجر الهی را دارد.{jcomments on}
|


