من یک زن مطلقه هستم PDF چاپ
( 12 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۰۱

{jcomments on}سال آخر دبیرستان بودم و از آنجا که دختر خوش بر و رویی بودم و به قول مادرم آفتاب مهتاب ندیده، بین همکلاسیهایم همیشه فخر می فروختم که با این سن و سال کم خواستگاران زیادی دارم.به واقع این چنین بود ولی پدرم که مرد بسیار مذهبی و سنتی بود با ازدواج من قبل از گرفتن مدرک دیپلم مخالف بود و همیشه می گفت باید دیپلمت را بگیری و بعد ازدواج کنی و همه خواستگار ها را در بدو ورود، پس می زد.خودم هم چندان اشتیاقی به ازدواج نداشتم و دوست داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم و کمی از جوانی ام لذت ببرم.دختر سر به زیری بودم و بدون اجازه ی پدر و مادرم آب هم نمی خوردم.


سال آخر دبیرستان بودم و از آنجا که دختر خوش بر و رویی بودم و به قول مادرم آفتاب مهتاب ندیده، بین همکلاسیهایم همیشه فخر می فروختم که با این سن و سال کم خواستگاران زیادی دارم.به واقع این چنین بود ولی پدرم که مرد بسیار مذهبی و سنتی بود با ازدواج من قبل از گرفتن مدرک دیپلم مخالف بود و همیشه می گفت باید دیپلمت را بگیری و بعد ازدواج کنی و همه خواستگار ها را در بدو ورود، پس می زد.خودم هم چندان اشتیاقی به ازدواج نداشتم و دوست داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم و کمی از جوانی ام لذت ببرم.دختر سر به زیری بودم و بدون اجازه ی پدر و مادرم آب هم نمی خوردم.

بعد از گرفتن دیپلمم این دغدغه را داشتم که مبادا خواستگار جدیدی بیاید و حالا دیگر پدرم هم مخالفتی با ازدواج من نداشته باشد.به همین دلیل خودم را مشغول درس خواندن برای کنکور کردم و در دانشگاه قبول شدم.ترم اول دانشگاه دیگر مثل سابق نبود که همیشه به حرف پدر و مادر گوش بدهم.بعد از کلاسها به پارک می رفتم، کتابخانه و باشگاه ورزشی از دیگر فعالیت هایم بود و تازه داشتم طعم خوش زندگی در دوران جوانی را می چشیدم.در این مدت پدرم خیلی اوقات از دستم ناراحت و عصبانی می شد و چند باری هم کتکم زد که چرا دیر به خانه می روم.

در مراوده ام با دوستانم سرک می کشید و کلن در تمام کارهایم دخالت می کرد تا اینکه آن شب شوم فرا رسید و پسر یکی از همسایه ها به خواستگاری ام آمد.او را دو سه باری بیشتر آن هم در محل ندیده بودم و به واقع هیچ آشناییتی با وی نداشتم.پدرم که گویا از خوشحالی در حال در آوردن بال بود با روی بسیار خوش آنها را بدرقه کرد و از فردای آن روز جنگ و نزاع عظیمی در خانه ما در گرفت.از پدرم اصرار و از من انکار که فعلن نمی خواهم ازدواج کنم ولی در کمال ناباوری زمانی که برای گرفتن جواب به خانه مان تلفن زدند پدرم با وجود مخالفت من به آنها جواب مثبت داد و دیری نپایید که خودم را یک زن متاهل یافتم.
درسم را از همان ترم اول دانشگاه به دلیل نارضایتی شوهرم رها کردم و پس از یک سال زندگی مشترک صاحب فرزند شدم و سرگرمی ام تنها شستن و پختن و سابیدن شده بود.شوهرم شبها دیر به خانه می آمد و وقتی از او دلیل رفتار ها و دیر آمدنهایش را جویا می شدم، یا فحش می شنیدم یا کتک می خوردم.
6 سالی از زندگی متاهلی ام گذشته بود و حالا دو فرزند داشتم ولی هیچ علاقه ی خاصی به شوهرم همچنان پیدا نکرده بودم.

 

حتی فرزندانم را هم تنها به واسطه ی مهر مادری دوست داشتم.یک شب شوهرم به خانه نیامد و هرچه با او تماس گرفتم موفق به ارتباط با او نشدم.فردایش وقتی برگشت، دلیل نیامدنش را جویا شدم ولی چنان زیر مشت و لگدش سیاه و کبود شدم که از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان یافتم که شوهرم و پدر و مادرم با چشمانی گریان کنار تختم نشسته بودند و شوهرم به محض اینکه دید به هوش آمده ام، با چشمانی گریان به غلط کردن و اشتباه کردن افتاده بود.


چند ماهی از آن ماجرا گذشت.روزی بچه ی بزرگم سوالی از من پرسید که آتش گرفتم.با همان لحن کودکانه اش پرسید: مامان، جنده یعنی چی؟با حالت استیصال و بهت جواب دادم که این کلمه بدی است و آن را تکرار نکن.فرزندم جواب داد:مامان، پس چرا اگه حرفه بدیه بابا می گه تو جنده ای؟….!سرم را پایین انداختم و به اتاق دیگری رفتم و به دور از دید کودکانم شروع به گریه کردم.به فکر فرو رفته بودم.دیگر طاقت این زندگی نکبت بار را نداشتم.چه می توانستم بکنم؟طلاق بگیرم؟

اما ما در خانواده مان به زبان آوردن کلمه طلاق مانند این بود که حکم اعدام خود را امضا کرده باشی.تا حالا در خانواده ی ما کسی طلاق نگرفته بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم و بین زندگی نکبت بار و طلاق، دومی را انتخاب کردم.به دادگاه رفتم و پس از کلی کش مکش و زمان، با بخشیدن مهریه ام موفق شدم طلاقم را بگیرم.بچه ها به پدرشان واگذار شد و گریه های من در دادگاه بی فایده بود.هفته ای دوبار حق ملاقات بچه هایم را داشتم که البته این حق را هم با حرفهایی که شوهرم به بچه ها می آموخت برایم زهر می شد.


حالا چند سالی از آن ماجرا می گذرد و من مانده ام و شناسنامه ای که در آن مهر طلاق وجود دارد.وقتی می خواهم دوباره از نو شروع کنم و با کسی دوست می شوم تا قبل از ازدواج با خصوصیاتش آشنا شوم، ضربه ای بزرگتر می خورم.بار اول شخصی از مطلقه بودنم سوء استفاده کرد و با وجود علاقه ای که بینمان به وجود آمده بود، لطمه ی روحی بزرگی به من وارد کرد و از معرکه گریخت.دیگران را هم بعد از آن ماجرا شناختم و دیگر فرصت سوء استفاده ندادم.به واقع چه باید بکنم؟ باز هم منتظر شوم تا شخصی از آسمان فرو بیافتد و مانند همان ازدواج قبلی ام به شکل سنتی همسرم شود و اینبار هم که باز همان آش و همان کاسه.


شآخر من هم انسانم.من هم می خواهم زندگی کنم.ولی تصمیم گرفتم که تنها باشم.در تنهاییم لااقل کسی دیگر طلاقم را به سرم نمی کوبد و یا کسی از اینکه من یک مطلقه هستم سوء استفاده نمی کند…

Written by :
Niki
 
 

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 38 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت