فصل سرد PDF چاپ
( 13 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۹:۰۳

سلاممممممممممممم

چقده دلم برا خاطره نوشتن تنگ شده بوداااا

هیدر جدید سایت یه خاطره رو برام زنده کرد........

براتون می نویسم....

زمستون 2سال پیش بود.... بابا گفت جمعه جشنواره آدم برفی هست...پاشین بریم....

هیچی دیه جمعه شال و کلاه کردیم که بریم........

هوا انقده سرد بود که نگوووووو

فرض کنین من از رو مانتوم یه کت پوشیده بودم از رو کته یه کت دیگه از رو اون هم کاپشن........بعد یه شال و از روش کلاه .و...... آخه خدایی خیلی سرد بود...... داداشم می گفت انقده لباس پوشیدیم شدیم عین بادکنک......گرد و قلمبه..

فاصله پارکینگ تا محل برگزاری هم کلی راه بود.... باید پیاده می رفتیم...

ولی خیلی تووووپ بود...همه جا رو برف گرفته بود سفید سفید زیر نور آفتاب حس عجیبی به آدم می داد....

تازشم انقده برف باریده بود پات تا یه کوچولو زیر زانو می رفت تو برف...

2 ساله که دیه از این برفا نمی یاد.. خداااااااااا

بالاخره رسیدیم محل جشنواره...

خیلی زیبا با برف طرح های جالب زده بودن...

بعدش رفتیم پیست اسکی...

داداشم بهزاد گفت بیا با هم بریم.....چوب اسکی کرایه نمی دادن....همیشه می دادنااااااااا ولی اون روز نه...یکی از دوستای آتیش پارم مهسا رو هم دیدیم که کلی از دیدنش مستفیظ شدیم!!!  هیچی دیه چوب من هم ردیف شد...

بهزاد می گفت این طوری که تو داری می ری تا فردا صبح اینجاییم.....اِاِاِ.....به خودتون بخندین بی ادباااااااا...

هیچی دیه یه خرده رفتیم که صدای ذوق مرگ شدن یه سری جوون به گوشمون رسید....

رفتیم ببینیم چه خبره دیدیم به به آخ جووووووووووووون از این تیوپ بزرگا گذاشتن و می یان پایین.........

ارتفاع هم زیاد بود. پر از هیجان و نشاط....

دخترا جیغ می زدن...پسرا بهشون می خندیدن...

فقط کافی بود یه دختره جیغ بزنه...پسره چنان بهش می خندید که دختره می شد این طوری

مهسا باهامون نیومد. ازش خداحافظی کردیم...

من و بهزاد یه نیگا بهم کردیم...و هیچی دیه ما هم تصمیم گرفتیم دلو بزنیم به دریا.......

منتظر تیوپ بودیم که 2 تا پسره خدا بهشون رحم کرد.... آخرای مسیر بودن که تیوپشون گیر کرد به یه سنگ و یکی شون پرت شد و اون یکی هم پاش خرد به سنگ و همونجا ولو شد........ شانس آورد که با کله نخورد به سنگ......

من و بهزاد سریع برگشتیم ببینیم مامان این صحنه رو دیده یا نه که دیدیم بله مامان داره می یاد سراغمون.

-امکان نداره بذارم برین...

نگرانی رو می شد از چشماش خوند...مادره دیگه..

برا این که دیگه نگران نباشه بهزاد تیوپ رو اونورتر گذاشت که به احتمال 1 درصد هم به سنگه نمی خورد..

بهزاد نشست منم کنارش...

بهزاد: شیدا نترسی ها من باهاتممممم....

هه هه  چشمات نشون می ده که خودت اصلا نمی ترسی!!!بعد به من می گه نترس....

بهزاد: به جا این که این لحظه های اخر با داداشت مهربون صحبت کنی تیکه می ندازی؟؟؟!!

چشم داداشی. یه بسم الله بگو بریم......

راه افتادیم.... داد بود که زدیم...

ولی ی ی ی ی صفایی داشتاااااااااااااااااا.

فقط وسطا نمی دونم چی شد یکی اومد تو مسیرمون... فقط شنیدم بهزاد داد زد تو رو خدا برو اونور.....

طرف دوید رفت وگرنه اول جوونی همین جوری قاتل می شدیم....

وقتی رسیدیم پایین یه نگا به بهزاد کردم ....داشت می خندید..

مامان دوربین هنوز تو دستش بود و داشت ما رو نیگا می کرد.........

-مامان اونو نمی خوایoff  کنی؟؟

وقتی فیلممون رو نگا  می کردیم دیدیم مامان فقط از رو برف های رو زمین فیلم گرفته و هی به بابا می گه:

نباید می رفتن........الان از تیوپ جدا می شن.......سنگی چیزی نباشه............

هیچی دیه تصویر که فقط برف بود، صدا هم صدای مامان بود.........و خنده بابا...

به بهزاد گفتم بیا وایسیم ببینیم بقیه چی کار می کنن.....

دو تا دختره 5 دفعه رفتن.... از رو نمی رفتن که...........به جا اونا من داشتم بالا می آوردم.....دیه هر کاری 5 دفعه ش زیادی می شه دیه....

اینم از خاطره یه روز زمستونی ما..........

یه عکس هم داریم عین این عکس هیدر....

البته برا ما مصنوعیه...چون اون لحظه که داشتیم می اومدیم پایین کسی ازمون عکس نگرفت.

این خاطره که برا 2،3 سال پیش بود..اگه ایشالا امسال رفتیم می یام و up to dateش رو براتون می ذارم........

با آرزوی شادی برا همتون..........

راستی کریسمس برا همه دوستای مسیحی مون مبارکهههههههه.

فیلا بای...

شیدا..


{jcomments on}

Written by :
sheida
 
 

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 636 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت