اندر حکایت مهمانی ایرانی PDF چاپ
( 1 امتیاز )
خاطرات زندگی روزانه
دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۱۸

دیروز جشن تولد یکی از دخترهای کارمند شرکت بود و ما  دعوت داشتیم ، به همراه برادر و زن برادر به خانه دوست و همکار عزیز رفتم ، البته بگم همکار من اهل همین کشوره ، خلاصه بعد از خرید کادو حدود ساعت 7 غروب رسیدم . من که با زن برادرم خیلی شوخی می کنم ...

{jcomments on}دیروز جشن تولد یکی از دخترهای کارمند شرکت بود و ما  دعوت داشتیم ، به همراه برادر و زن برادر به خانه دوست و همکار عزیز رفتم ، البته بگم همکار من اهل همین کشوره ، خلاصه بعد از خرید کادو حدود ساعت 7 غروب رسیدم . من که با زن برادرم خیلی شوخی می کنم ...

 

بعد از خوشامد گویی و تحویل دادن کادو به سالن اصلی رفتیم فکر کنم با ما 3 نفر جمعا چیزی حدود 20 نفر حضور داشتند با یه موزیک کلاسیک و سرد البته سرد برای سلیقه ما ، نیست در جشن تولد یا مراسم شاد کلا ما عادت داریم به آهنگ ۸/۶ ،  این موسیقی با این ملایمت بیشتر من یاد برنامه کوچولو لالا می انداخت ، تقریبا هر 2 نفر با هم صحبت می کردند عده ای سر پا و عده ای هم نشسته بودند کل آقایان ایستاده بودند ، طوری با هم صحبت می کردند ، انگار نشت سران اوپک بود همه رسمی با کت و شلوار و اکثرا هم  گیلاس به دست ، خانم ها هم تقریبا هر 2 یا 3 نفر کنار هم نشسته بودند و وقتی خوب گوش می دادی اکثرا در مورد خبرهای روز صحبت می کردند ، به فرناز ( زن برادرم ) گفتم : اگه گفتی الان ایران بودیم و این جشن تولد من بود چه فرقی با این اینجا داشت . فرناز گفت : همه بهت می گفتند خرس کنده خجالت بکش جشن تولد چیه ، دختر هم سن سال تو 4 تا بچه داره .


 

راست می گفت تو ایران کلا بچه که وارد مدرسه می شه دیگه بزرگ شده جشن تولد مال بچه های زیر 5 ساله ؟

حال تصور کنیم  این مهمانی خانه بود .

همه مردها دور هم جمع می شدن و از خرید و فروش ماشین و خانه حرف می زدند و ای داد فلانی چکش برگشت خورد و یا فلان آقا ماشاالله ما نفهمیدم از کجا آورد که یک شبه پولدار شد ( و البته گاهی هم وارد بحث تمام نشدنی سیاسی می شدند در همین چند دقیقه از کودتای ۲۸ مرداد بگیر تا زلزله هائیتی مورد بحث و تبادل نظر قرار می گرفت ، در همین فاصله کوتاه چند رئیس جمهور عوض می شدند و کلی هم اقتصاد کشور سر سامان می گرفت ) . پسرهای فامیل هم دور هم جمع شدن و دارن پوز گوشی موبایل بهم می دن ، مال من دوربینش 8 ، مال تو صفحه چی داره ، راستی بلوثت .... دیدی ، نه یعنی خودشه آخه مگه می شه ، به جون تو بلوثوث روشن کن بفرستم .

اما خانم ها در این ( خوشه ) دخترهای بالای 18 سال هم قرار می گیرن ، دور هم جمع شدن بقیه خانم ها هم برای استراق سمع طوری که بتونن صحبت ها رو شنود کنن و برای بهتر دریافت کردن امواج و کم شدن پرازیت ( صدای نابهنجار خنده و اربده خنده مردها  ) به مرکز گفتگو نزدیک می شوند . از رنگ سر الهام که 60 هزار تومان خرج کرده و با اینکه خیلی هم بهش میاد اما همه تو ذوقش می زنن بگیر تا شمردن تعداد ابروی سمت راست و مقایسه با ابروی سمت چپ عروس خاله خانم که کلی هم فیس کرد ، تعریف کردن ( غیبت نه ) در مورد لباس  خانم دکتر ... که دیدی تو مهمانی چی پیشیده بود ، می گن اون لباس حدود 500 هزار تومان براش تمام شده ، که در این هنگام عمه می گه بابا اون خانم دکتره می خوای اون نپوشه من بپوشم وهزار حرف دیگر که اگه بخوام همه رو بنویسم فکر کنم کل هاست سایت بلاگفا رو اشغال می کنه.

خلاصه این هم از خانم ها ، دخترهای بین سنین 15 تا 18 سال که در ( خوشه دوم ) قرار دارن دور هم جمع شدن و درباره کنکور صحبت می کنن که من دانشگاه شریف قبول شدم اما خودم نرفتم ( حالا دانشگاه فلان کوره آبادی هم قبول نشده ) و تمام آرزوهای خودشون تو رفتن به دانشگاه می بینن ، گویی دانشگاه سرزمین موعود است و اگه نشد وای دنیا به آخر می رسه ، گاهی هم یکشون یواشکی یه چیزی در گوش اون یکی می گه که و هر دو می زنن زیر خنده .

موقع شام  یه سفره بزرگ پهن شده و دور تا دور بشقاب ، دیس های پر از برنج که با زعفران تزئین شدن . ظرفهای مرغ سرخ شده ، خورش قرمه سبزی و خورش خلال ، سالاد ها که ساعتها برای تزئین وقت بردن و در کمتر از ۱ ثانیه بهم می ریزن ، نوشابه ها که دیگه خبری از شیشه نیست چه کیفی داشت وقتی شیشه رو تکان می دادم و با ته قاشق درب نوشابه رو باز می کردم و چه صدایی می داد و با عکس العمل عجیب خانم های فامیل روبرو می شدم که دختر چه به این کارها اما امروزه به جای اون شیشه ها ۲۷۰ سی سی ، شیشه های یکبار مصرف پلاستیکی اومدن که دیگه در اونها صدا نمی ده شاید دیگه حال ندارن مثل خیلی ها تو این دنیا .

مامانم تارف می کنه بفرماید سر سفره اول بزرگان فامیل اون بالای سفره می شینن و همینطور تا انتهای سفره که معمولا پسرهای شکمو و تنبل همین پایین سفره اتراق می کنن و وقتی با اعتراض بقیه فامیل روبرو می شن که چرا اینجا نشستین برین بالا تر می گن بابا همین جا خوبه ( چون به آشپز خانه نزدیکتره و معمولا برنج های چرب مال پایین سفره هستش )  مامان منم می گه چکارشون دارین بزارین راحت باشن . مامان شروع می کنه به تارف ( تو رو خدا دیگه تارف نکنید ، ترانه برنج واسی عمه بکش ، وحید مرغ واسی عمو بزار ، فرناز واسی مامانت خورش بریز امید برای دایی خورش بریز و الی آخر) . خان دایی بیچاره بشقاب برنج رو پشتش پنهان کرده و بابام که با یه کفگیر برنج دنبال بشقاب می گرده . آخر غذا هم دیگه خیلی تماشایی شده اون سفره که ساعتها وقت برد برای تزئین در کمتر از چند دقیقه بهم ریخت همه در حال پنهان کردن بشقاب هستند و دادش و بابام کفگیر بدست دنبال مهمانها که شما چیزی نخوردید .

بعد از غذا دوباره همان بحث های داغ شروع می شه تا سر شب که وقتی ساعت 12 شب خان دایی می گه دیگه کم کم زحمت کم کنیم با چشم غره بابا مواجه می شه که وقتی ما میام خانه شما این موقع بر می گردیم تازه سر شبه ، کجا ، نشستیم داریم صحبت می کینم بعد هم داد می زنه ترانه بابا اون تخته روبیار که من سر یه دست کله پاچه این داییت ببرم ، فکر کنم تا حالا بابام و دایم تو این رقابت بزرگ یا بهتر بگم دربی ( شهرآورد )خانگی هزاران دست کله و پاچه بهم باختن و هنوز یک دست هم هیچ کدام نخریدن .

تو این رویا بودم که زن دادشم گفت ترانه کجایی باز رفتی تو خیال ،  شام حاضره ، وقتی چشمم به میز شام افتاد خندم گرفت چند تیکه نان بریده شده ، به تعداد هر نفر یک عدد هاگ داگ و کمی هم سیب زمین سرخ شده و یه دیس بزرگ سالاد فصل تعدادی هم کوکا و چند شیشه سس .

نمی دونم واقعا این میز شام درسته یا اون سفره ایرانی ، شاید هر دو در فرهنگ خودشون درست باشن ، شاید چون من اون سفره ایرانی رو دیدم این میز غذا به نظرم خنده دار باشه ، شاید هم اگه یکی از اینها رو ببری ایران و اون سفره رو ببینن تعجب کنن . اما یه چیزی هست شاید اینجا خبری از غیبت نباشه ، شاید بعد از مهمانی صاحب خانه مجبور نباشه چندین کیلو برنج و مرغ دور بریزه ، شاید اینجا از دعواهای بعد از مهمانی بین زوج های جوان که خواهرت چی گفت یا برادر تو به من خندید خبری نباشه ، شاید اینجا فشار مالی به خاطر درست کردن چند جورغذا وجود نداشته باشه و خیلی شاید های دیگه . اما فهمیدم که تو مهمانی های ما با اینکه پشت سر مهمانی کلی حرف بود که فلانی این گفت ، تارف من نکردن ، داماد دایی رو چون دکتر بود بیشتر تحویل گرفتن ووو. اما تو مهمانی های ایرانی بر خلاف مهمانی اینجا شور و عشق بود ، همین آدمها رو دوباره چند هفته بعد خانه یکی دیگه از اقوام ، شاد و خندان می دیدیم  فقط این بار بابام بقشاب می گرفت و می دوید و دایم با کفگیر برنج دنبالش . مهمانی اینجا ساعت 10 تموم می شه بعد از خوردن شام به طریقه  ایستاده ( درست مثل ساندویچی های روبروی دانشگاه شهر خودمون ) و فوت کردن شمع تولد ، بریدن کیک و گرفتن چند عدد عکس یادگاری ، صاحب خانه کادوهای جشن تولد باز می کنه بعد از تشکر و خواندن دست جمعی سرود تولد از همه خداحافظی می کنه و جالب اینکه همکارم گفت خیلی امشب خوش گذشت . من که نفهمیدم چیش خوش بود اون آهنگ کسل آور کلاسیک یا او ساندویچ هاگ داگ . البته اینها با این فرهنگ بزرگ شدن و برای ما تعجب داره .

موقع برگشت به خانه تو دلم گفتم نه اون تارفهای ایرانی که بعضی مواقع مهمان بیچاره رو فراری می داد و نه به این سردی سرد . شاید راست گفتن نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی .

اما من همون شوری رو دوست دارم ، وقتی دایم مهره بازی رو می کوبید وسط تخته صداش تا ته خانه می رفت ، بهش می گفتم دایی با بابا سر کله پاچه اما با وحید  سر چلوکباب چون من کله پاچه دوست ندارم هوس چلو کباب کردم ، دایم هم می خندید می گفت ترانه دعا کن من کله پاچه رو ببرم چلوکباب مهمان من . بعد از چند روز هم دایم زنگ می زد می گفت : فردا شب شام خانه ما و وقتی با تارف مامان روبرو می شد که نه ما تازه زحمت دادیم ، دایم می گفت : اگه خواستید شما تشریف نیارید اما ترانه رو بفرستید چون فردا شب کباب مهمان داییه ، و بعد هم می گفت : خواهر ترانه رو تنها نفرستید ، زشته دختر جوان تنها بره مهمانی و گوشی رو قطع می کرد .

Written by :
taraneh_30
 
 

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 649 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت