خاطرات زندگی روزانه
زندگی مجازی من PDF چاپ
( 8 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۷

خیلی به اینترنت و کامپیوتر وابسته شدم... وقتی یه روز کامپیوتر خراب بشه و یا مهمونی بریم، از غصه دق می کنم... شب و روز ندارم بخاطرش...
صبح وقتی از خواب بیدار میشم... چای رو به همراه نت نوش جان میکنم...
تا ظهر... بعد از ناهار میشینم پای کامپیوتر و با فوتوشاپ کار میکنم و قالب طراحی میکنم...

 

ادامه مطلب...
 
فضولی به سبک دختر ایرونی PDF چاپ
( 11 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۷

سلام... دیشب واسه خودم نشسته بودم داشتم درس میخوندم که دیدم صدای داد و فریاد میاد....

رفتم پنجره رو باز کردم دیدم بلللللللللله صدای آپارتمان روبرویی ماست.... منم دیدم واضح نیست... پاموگذاشتم رو شوفاژ و رفتم روشو واستادم و خودمو خم کردم تو پنجره تا صدا واضحتر بیاد!!!!....

ادامه مطلب...
 
نســل سوختــــه PDF چاپ
( 11 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۴۵

طبق عادت همیشگی من و بخش اعظمی از مردم توی اوتوبوس ایستاده‌ایم!http://e-lu.demiart.ru/emoticons/character.o2/101.gif و بقیه‌ی مردم هم روی صندلی‌ها نشسته‌اند!!http://e-lu.demiart.ru/emoticons/character.o2/101.gifبعضی‌ از نشسته‌ها خودشان را به خواب می‌زنند که بعداً توی رودروایسی جایشان را به کسی نبخشند و بعضی از ایستاده‌ها هم خیلی مظلومانه به نشسته‌ها نگاه می‌کنند تا طرف مقابل را دچار عذاب وجدان کنند! {jcomments on}

ادامه مطلب...
 
داداشی PDF چاپ
( 13 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
يكشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۲۵

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا مي‌كرد .
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"
متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.....

ادامه مطلب...
 
فصل سرد PDF چاپ
( 13 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۹:۰۳

سلاممممممممممممم

چقده دلم برا خاطره نوشتن تنگ شده بوداااا

هیدر جدید سایت یه خاطره رو برام زنده کرد........

براتون می نویسم....

ادامه مطلب...
 
من یک زن مطلقه هستم PDF چاپ
( 12 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۰۱

{jcomments on}سال آخر دبیرستان بودم و از آنجا که دختر خوش بر و رویی بودم و به قول مادرم آفتاب مهتاب ندیده، بین همکلاسیهایم همیشه فخر می فروختم که با این سن و سال کم خواستگاران زیادی دارم.به واقع این چنین بود ولی پدرم که مرد بسیار مذهبی و سنتی بود با ازدواج من قبل از گرفتن مدرک دیپلم مخالف بود و همیشه می گفت باید دیپلمت را بگیری و بعد ازدواج کنی و همه خواستگار ها را در بدو ورود، پس می زد.خودم هم چندان اشتیاقی به ازدواج نداشتم و دوست داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم و کمی از جوانی ام لذت ببرم.دختر سر به زیری بودم و بدون اجازه ی پدر و مادرم آب هم نمی خوردم.


ادامه مطلب...
 
این بو گند مال چیه؟ PDF چاپ
( 3 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
شنبه ۰۶ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۱۵

سال پیش با خالم رفتیم هند یکی از آرزهام دیدن کشور هندیها بود البته با اینکه آنچه که تصور میکردم ندیدم ولی خب تجربه جالبی بدست آوردم و خیلی چیزها تو این سفر یاد گرفتم

همسفرهامون تو این سفر بیشتر میان سال یا خیلی پیر بودندYellوجونترین افراد سه نفر بودیم یکی دانشجوی پسر فوق لیسانس یکی  دختره لیسانس  ومن....

ادامه مطلب...
 
اندر حکایت مهمانی ایرانی PDF چاپ
( 1 امتیاز )
خاطرات زندگی روزانه
دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۱۸

دیروز جشن تولد یکی از دخترهای کارمند شرکت بود و ما  دعوت داشتیم ، به همراه برادر و زن برادر به خانه دوست و همکار عزیز رفتم ، البته بگم همکار من اهل همین کشوره ، خلاصه بعد از خرید کادو حدود ساعت 7 غروب رسیدم . من که با زن برادرم خیلی شوخی می کنم ...

ادامه مطلب...
 
خاطره تلخ یک دختر نوجوان PDF چاپ
( 7 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
يكشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۰۱

انگشت نماي تمام فاميل و همسايه ها شده بودم و دوست داشتم بميرم و به زندگي ام پايان بدهم، تمام آبرو و حيثيتم را از دست داده بودم، با پيشنهاد پسري كه هر روز موقع تعطيل شدن از مدرسه در نزديكي محل تحصيلم ايست مي كرد و سپس تا نزديكي منزلمان مي آمد رابطه دوستي برقرار كرده بودم اظهار مي كرد كه دوستت دارم و با هم ازدواج مي كنيم.

ادامه مطلب...
 
خاطرات بارداری (9 ماه در یک نگاه) PDF چاپ
( 2 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۲۲

دختر نازنینم دلم می خواست از همون لحظه اولی که رفتم آزمایشگاه و فهمیدم که نتیجه آزمایش مثبته و من مامان شدم برات می نوشتم و لحظه لحظه هایی که تو در درون من رشد می کنی رو با تو تقسیم کنم .دلم می خواست از لحظه ای که جواب آزمایش رو به بابایی نشون دادم و اون  اشک توی چشماش جمع شد واست می نوشتم.

ادامه مطلب...
 
کابوس PDF چاپ
خاطرات زندگی روزانه
پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۳۲
دوستم میگه اون پسره رو یادته؟ همون که ما تا آخرش هم نفهمیدیم من و دوست داشت یا نه؟
میگم آره !همون پسر مغروری که فقط وای میستاد نگات میکرد !به دوستاش نشونت میداد و پچ پچ میکرد؟ همیشه فکر میکرد چون خوش قیافه است ومعروفه این تویی که باید بری و رو پاش بیفتی ؟ همون که تا یه بی محلی میکردی بهش یه جوری سرت تلافی میکرد ؟
ادامه مطلب...
 
زن بابا و چهل دزد استانبول (1) PDF چاپ
خاطرات زندگی روزانه
چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۵۴

ما گفتیم ده سالی ست که آن طرف دیوار نرفته ایم و به هرحال دیدن همسایه واجب است و چشممان تو چشم هم میافتد و مایه شرمساری خواهد بود و ضمناْ چندین بار هم گربه از روی باممان پریده بود و از نان شب واجبتر بودکه سری به کشور دوست و برادر ،  امپراطوری سابق عثمانی بزنیم. همسرجان هم با همراهی ما با یاران دبستان موافقت نموده و یا علی مدد کمربندها را بستیم ....

ادامه مطلب...
 
شکلات PDF چاپ
خاطرات زندگی روزانه
سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۵۳

یه پسره هست توی کوچمون زندگی می کنه ....عقب مونده ی ذهنیه ...ولی از این عقب مونده هایی که کاملا بی آزارن...تازه من همیشه اینو می بینم از خنده غش می کنم  !توی دنیای خودش زندگی می کنه ......کلا در سه حالت سیر می کنه ! یا میاد زنگ خونه ها رو می زنه و می گه دیشب نذری می دادین چرا به من شام ندادین . می شینه پشت در تا غذا بدن بهش !....{jcomments on}

ادامه مطلب...
 
خاطرات روزمره زندگی من! PDF چاپ
خاطرات زندگی روزانه
دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۲۰

تا حالا شده بخاطر افکارتون به عروسي دعوت نشين؟ راستشو بگم چند روز پیش يه کارت دعوت عروسي دختر .....ام برامون اومده که روش نوشته بود "خانواده آقاي نظري بجز آقا حميد"
منم که از اين کار خيلي متعجب شده بودم اولش فکر کردم
باهام شوخي ميکنه آخه من با آقا داماد يکمي کنتاکت دارم ...

ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 646 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت