خیلی به اینترنت و کامپیوتر وابسته شدم... وقتی یه روز کامپیوتر خراب بشه و یا مهمونی بریم، از غصه دق می کنم... شب و روز ندارم بخاطرش... صبح وقتی از خواب بیدار میشم... چای رو به همراه نت نوش جان میکنم... تا ظهر... بعد از ناهار میشینم پای کامپیوتر و با فوتوشاپ کار میکنم و قالب طراحی میکنم...
سلام... دیشب واسه خودم نشسته بودم داشتم درس میخوندم که دیدم صدای داد و فریاد میاد....
رفتم پنجره رو باز کردم دیدم بلللللللللله صدای آپارتمان روبرویی ماست.... منم دیدم واضح نیست... پاموگذاشتم رو شوفاژ و رفتم روشو واستادم و خودمو خم کردم تو پنجره تا صدا واضحتر بیاد!!!!....
طبق عادت همیشگی من و بخش اعظمی از مردم توی اوتوبوس ایستادهایم! و بقیهی مردم هم روی صندلیها نشستهاند!!بعضی از نشستهها خودشان را به خواب میزنند که بعداً توی رودروایسی جایشان را به کسی نبخشند و بعضی از ایستادهها هم خیلی مظلومانه به نشستهها نگاه میکنند تا طرف مقابل را دچار عذاب وجدان کنند! {jcomments on}
وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا ميكرد . به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مساله نميكرد. آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.....
{jcomments on}سال آخر دبیرستان بودم و از آنجا که دختر خوش بر و رویی بودم و به قول مادرم آفتاب مهتاب ندیده، بین همکلاسیهایم همیشه فخر می فروختم که با این سن و سال کم خواستگاران زیادی دارم.به واقع این چنین بود ولی پدرم که مرد بسیار مذهبی و سنتی بود با ازدواج من قبل از گرفتن مدرک دیپلم مخالف بود و همیشه می گفت باید دیپلمت را بگیری و بعد ازدواج کنی و همه خواستگار ها را در بدو ورود، پس می زد.خودم هم چندان اشتیاقی به ازدواج نداشتم و دوست داشتم تحصیلاتم را ادامه بدهم و کمی از جوانی ام لذت ببرم.دختر سر به زیری بودم و بدون اجازه ی پدر و مادرم آب هم نمی خوردم.
سال پیش با خالم رفتیم هند یکی از آرزهام دیدن کشور هندیها بود البته با اینکه آنچه که تصور میکردم ندیدم ولی خب تجربه جالبی بدست آوردم و خیلی چیزها تو این سفر یاد گرفتم
همسفرهامون تو این سفر بیشتر میان سال یا خیلی پیر بودندوجونترین افراد سه نفر بودیم یکی دانشجوی پسر فوق لیسانس یکی دختره لیسانس ومن....
دیروز جشن تولد یکی از دخترهای کارمند شرکت بود و ما دعوت داشتیم ، به همراه برادر و زن برادر به خانه دوست و همکار عزیز رفتم ، البته بگم همکار من اهل همین کشوره ، خلاصه بعد از خرید کادو حدود ساعت 7 غروب رسیدم . من که با زن برادرم خیلی شوخی می کنم ...
انگشت نماي تمام فاميل و همسايه ها شده بودم و دوست داشتم بميرم و به زندگي ام پايان بدهم، تمام آبرو و حيثيتم را از دست داده بودم، با پيشنهاد پسري كه هر روز موقع تعطيل شدن از مدرسه در نزديكي محل تحصيلم ايست مي كرد و سپس تا نزديكي منزلمان مي آمد رابطه دوستي برقرار كرده بودم اظهار مي كرد كه دوستت دارم و با هم ازدواج مي كنيم.
دختر نازنینم دلم می خواست از همون لحظه اولی که رفتم آزمایشگاه و فهمیدم که نتیجه آزمایش مثبته و من مامان شدم برات می نوشتم و لحظه لحظه هایی که تو در درون من رشد می کنی رو با تو تقسیم کنم .دلم می خواست از لحظه ای که جواب آزمایش رو به بابایی نشون دادم و اون اشک توی چشماش جمع شد واست می نوشتم.
دوستم میگه اون پسره رو یادته؟ همون که ما تا آخرش هم نفهمیدیم من و دوست داشت یا نه؟
میگم آره !همون پسر مغروری که فقط وای میستاد نگات میکرد !به دوستاش نشونت میداد و پچ پچ میکرد؟ همیشه فکر میکرد چون خوش قیافه است ومعروفه این تویی که باید بری و رو پاش بیفتی ؟ همون که تا یه بی محلی میکردی بهش یه جوری سرت تلافی میکرد ؟
ما گفتیم ده سالی ست که آن طرف دیوار نرفته ایم و به هرحال دیدن همسایه واجب است و چشممان تو چشم هم میافتد و مایه شرمساری خواهد بود و ضمناْ چندین بار هم گربه از روی باممان پریده بود و از نان شب واجبتر بودکه سری به کشور دوست و برادر ، امپراطوری سابق عثمانی بزنیم. همسرجان هم با همراهی ما با یاران دبستان موافقت نموده و یا علی مدد کمربندها را بستیم ....
یه پسره هست توی کوچمون زندگی می کنه ....عقب مونده ی ذهنیه ...ولی از این عقب مونده هایی که کاملا بی آزارن...تازه من همیشه اینو می بینم از خنده غش می کنم !توی دنیای خودش زندگی می کنه ......کلا در سه حالت سیر می کنه ! یا میاد زنگ خونه ها رو می زنه و می گه دیشب نذری می دادین چرا به من شام ندادین . می شینه پشت در تا غذا بدن بهش !....{jcomments on}
تا حالا شده بخاطر افکارتون به عروسي دعوت نشين؟ راستشو بگم چند روز پیش يه کارت دعوت عروسي دختر .....ام برامون اومده که روش نوشته بود "خانواده آقاي نظري بجز آقا حميد"
منم که از اين کار خيلي متعجب شده بودم اولش فکر کردم
باهام شوخي ميکنه آخه من با آقا داماد يکمي کنتاکت دارم ...