|
خاطرات دوران کودکی
|
|
شنبه ۰۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۰۴ |
|
چون مادرم در بیمارستان کار میکرد تمام خاطرات دوران کودکی من در همان بیمارستان شکل گرفت با دوست خوبم سعید .
روزه خوب برای من و دوستم یعنی اینکه مربی مهدکودک مون خانم (......) باشه چون تمام بچه هارو میکرد تو یک اتاق و در رو از پشت قفل میکرد و میرفت دنبال کاره خودش از ایجا بود که کاره من و دوستم شروع میشود....
چون مادرم در بیمارستان کار میکرد تمام خاطرات دوران کودکی من در همان بیمارستان شکل گرفت
با دوست خوبم سعید .
مقدمه >> روزه خوب
روزه خوب برای من و دوستم یعنی اینکه مربی مهدکودک مون خانم (......) باشه چون تمام بچه هارو میکرد تو یک اتاق و در رو از پشت قفل میکرد و میرفت دنبال کاره خودش از ایجا بود که کاره من و دوستم شروع میشود
اولش از تمام صندلی ها یک برج می ساختیم که بتونیم برسیم به پنجره بعد از همون جا فرار میکردیم ...
زنبور عسل
در یکی از همان روزهای خوب که من و سعید داشتیم برای اکتشاف به ایطرف و ان طرف میرفتیم که با یک درخت کاج خیلی بزرگ بر خورد کردیم که دور تا دوره ان پر شده بود از زنبور که دوره کندو می چرخیدن و کاجهایی که از درخت افتاده بود خوب وسوسه انگیز بود ما هم در عرض 10 ثانیه تمام کاج ها را جمع اوری کردیم
ومن فرمان حمله رو دادم که یک دفعه دیدم کندوشون افتاد پایین و زنبورا گذاشتن دنبال ما تا جلوی در وردیه ساختمان که دره شیشه ای داشت. سریع خود مونو گذاشتیم پشت در و برگشتیم که ببینیم هنوز زنبورا هستن یا رفتن که دیدیم در سیاه شده . همون وقت می خواستن یک مریض را با بران کارد ببرن بیرون که ما خودمونو پرت کردیم وسط و گفتیم ننننرید ... پرستارا اولش فکر کردن ما داریم بازی میکنیم ولی بعد با شنیدن صدای زنبورا ودیدن اونا جیغ زدن و فرار کردن و مریض بنده خدا را همینجور اون وسط ول کردن و رفتن مریضه التماس میکرد من را از اینجا ببرید.... بعد از جیغه پرستارا نگهبان امد و سریع زنگ زد به اتش نشانی که بعد از 5 دقیقه امدن و بالاخره با کپسوله اتش خاموش کن زنبور ها رو جمع کردن و بعدش ان درخت را بریدن که دیگه هیچ زنبوری اونجا کندو نسازه.
غذای رستوران
به خاطره جنگ ایران و عراق بخشی از بیمارستان تخریب و بدونه استفاده شده بود که یکی از این مکان های خوب یک ازمایشگاه با تمام وسایلش بود .
که جلوی دره وردیش یک شیشه بود که داخلش 2 تا مار بود بود یکی سبز و یکی دیگش قرمز بود اولش میترسدیم بریم جلو ولی بعد من و دوستم به هم یک نگاهی کردیم 2 تایمون داشتیم به یک چیز فکر میکردیم بعد سریع شیشه را برداشتیم و رفتیم به سمت اشپز خانه چون اشپز خانه و سالن غذا خوری از هم جدا بود و غذا را به وسیله ریلهای که ساخته بودن جابه جا میکردن ایجا بود که ما وارده عمل شدیم و مارها را از شیشه در اوردیم و گذاشتیم تو برنج ها و روشونو پوشوندیم و بعد مثل دوتا فرشته از صحنه جرم دور شدیم
و متظر موندیم ببینیم چی میشه که بعد از 3-4 دقیقه صدا های جیغه تمام پرستارا و دکتورها در امد و همه داشتن فرار میکردن و میگفتن مار ..... مار.. فکر می کردن مارها زندن بعد ما به مهده کودک رفتیم که کسی متوجه نبوده ما نشه
این کتاب برای شما خوب نیست
اون روز مهدکودک تعطیل بود و مسئولیت نگه داریه ما افتاده بود گردن مادره دوستم که مسئول کتابخانه بیمارستان بود
من و دوستم داشتیم با هم بازی میکردیم که یک نفر اومد کتاب تحویل بده خوب مثل همیشه کارتشو چک کرد و کتاب ازش گرفت و کتاب گذاشت بالای قفصه های کتاب خانه من که خیلی تعجب کرده بودم پرسیدم این کتاب چیه !!!
که با صدای بلند جواب داد این کتاب برای شما خوب نیست ایجا بود که فضولی من گل کردو دیگه نمیتونستم از فکرش بیام بیرون . بعد از چند دقیقه مادره دوستم گفت من میرم یک جایی و زود بر میگردم ایجارو به اتیش نکشیدا .........
ما هم قول دادیم تا اینکه رفت من تصمیم گرفتم که حتما ببینم که این کتاب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بخاطره همین با کتابها یک پله ساختیم . من رفتم بالا و کتاب را اوردم پایین روی جلدش نوشته بود انواع سوخته گی های بدن زنان (حتما از خودتون میپرسید بچه 4-5 ساله چطوری میتونه روی کتاب بخونه ؟؟؟ مادرم قبل از اینکه در بیمارستان کار کنه معلم کلاس اول بود به خاطره همیم من بلد بودم بخونم ) ایجا بود که فهمیدم چرا این کتاب برای ما خود نیست. راستش عکسهای کتاب رو از اول تا اخرش دیدیم ( بچه بودیم خوب ) سرگرمه دیدنه کتاب بودیم که یک دفعه مادر دوستم امد و بادیدن ما و قفسه های خالی و کتابهای بخش شده و کتاب تو دستمون داشت سکته میزد ولی یک دفعه شکل صورتش عوض شد و گفت بلدم چیکارتون کنم ....که بعد از گریه فراوان فقط مجبور شدیم کل کتاب خونه رو تمیز کنیم
سرود
من خودم زیاد یادم نیست ولی مادرم برام تعریف کرد که روزه بهداشت بود بخاطره همین مهد کودک ما باید یک سورود می خوند و چون من صدام با مزه بود میکروفون را درست جلوی صورت من گذاشته بودن ... وسط های سرود که میرسه من یک دفعه جو گیر میشم میکروفون را بر میدارم و میگم سلام مامان خوبی ممنون که امدی... که یک دفعه گروه سرود تبدیل میشه به گروه تائتر و همه تماشاچی ها از خنده میترکند
{jcomments on}
|