چون مادرم در بیمارستان کار میکرد تمام خاطرات دوران کودکی من در همان بیمارستان شکل گرفت با دوست خوبم سعید .
روزه خوب برای من و دوستم یعنی اینکه مربی مهدکودک مون خانم (......) باشه چون تمام بچه هارو میکرد تو یک اتاق و در رو از پشت قفل میکرد و میرفت دنبال کاره خودش از ایجا بود که کاره من و دوستم شروع میشود....
سلام به همتون....امروز اومدم با چند تا خاطره از دوره بچگی خودم.....
امروز با چند تا از دوستای خیلی خیلی قدیم رفتیم بیرون. داداشی هم باهامون بود. اون موقع ها که من کوچولو بودم و با این تی شرت های عروسکی می رفتم بیرون و با بچه ها بازی می کردیم یه گروه 7، 8 نفره بودیم........هر روزمون خاطره بود....
دیشب کلی فکر کردم ، ساعتها بیدار بودم و همینطور به گذشته فکر می کردم نمی دونم اصلا به گذشته فکر کردن خوبه یا نه ، اصلا فایده داره و یا فقط باعث بی خوابی می شه ، دیشب یاد یه خاطره افتادم امروز صبح گفتم بیام بنویسم .
پدرم دکترای بنایی و سنگتراشی را از دانشگاه مجازی نداری و بی پولی با معدل الف به اتمام رسونده بود گاهی اوقات که کار بنایی نبود سنگتراشی می کرد و با درآمد ناچیز مجبور بود شکم هفتا بچه رو سیر کنه، به قول مادرم که همیشه می گفت: بیچاره پدرتان مجبوره نون شما ها رو از دل سنگ دربیاره....
معلم کلاس اولم سرکار خانم عقیلی بود دبستان عدل بزرگ پسران در خیابان 119 عادل تهرانپارس فکر کنم نبش 204 غربی بود خانم عقیلی یه خانم 38 تا 42 ساله بود که کمی هم تپل بود....جذبه داشت و با کمی بداخلاقی مصنوعی درس میداد خانم عقیلی خیلی خیلی تو درس دادن و یاد گیری مناسب بچه ها مصر بود{jcomments on}