خاطرات دوران کودکی
چند خاطره از بچگی ( سن چهار - پنج ) PDF چاپ
( 10 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
شنبه ۰۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۰۴

چون مادرم در بیمارستان کار میکرد تمام خاطرات دوران کودکی من در همان بیمارستان شکل گرفت با دوست خوبم سعید  .

روزه خوب برای من و دوستم یعنی اینکه مربی مهدکودک مون خانم (......) باشه چون تمام بچه هارو میکرد تو یک اتاق و در رو از پشت قفل میکرد و میرفت دنبال کاره خودش از ایجا بود که کاره من و دوستم شروع میشود....

ادامه مطلب...
 
کودکی من PDF چاپ
( 4 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
پنجشنبه ۰۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۳۷

سلام به همتون....امروز اومدم با چند تا خاطره از دوره بچگی خودم.....

امروز با چند تا از دوستای خیلی خیلی قدیم رفتیم بیرون. داداشی هم باهامون بود. اون موقع ها که من کوچولو بودم و با این تی شرت های عروسکی می رفتم بیرون و با بچه ها بازی می کردیم یه گروه 7، 8 نفره بودیم........هر روزمون خاطره بود....

ادامه مطلب...
 
کمی کودکی کنیم.... PDF چاپ
( 6 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۲۱

کمی کودکی کنیم...

خسته نشدین بس که عین آدم بزرگا رفتار کردین..... بیاین کمی بچگی کنیم..

کارتون سیندرلا، سفید برفی، زیبای خفته یادتونه؟ مخصوصا دختر خانوم ها...سیندرلا شده بود قهرمان زندگی همه ما..........

عروس زیبا و دوست داشتنی. قهرمانی که تو همون دنیای بچگی برا خودم ساختم، باهاش زندگی کردم، ..

کمی کودکی کنیم

ادامه مطلب...
 
برف بازی PDF چاپ
( 3 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۵۴

دیشب کلی فکر کردم ، ساعتها بیدار بودم و همینطور به گذشته فکر می کردم نمی دونم اصلا به گذشته فکر کردن خوبه یا نه ، اصلا فایده داره و یا فقط باعث بی خوابی می شه ، دیشب یاد یه خاطره افتادم امروز صبح گفتم بیام بنویسم .

ادامه مطلب...
 
عشق كود‌كي PDF چاپ
( 4 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
شنبه ۰۸ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۷

{jcomments on}
مي‌گويند‌: «عشق پيري گر بجنبد‌ سر به رسوايي زند‌»، ولي عزيزم گوش كن تا بگويم چگونه عشق كود‌كي من سر به رسوايي زد‌.....

ادامه مطلب...
 
در حسرت دوچرخه PDF چاپ
( 4 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
شنبه ۰۸ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۱۴

پدرم دکترای بنایی و سنگتراشی  را از دانشگاه مجازی نداری و بی پولی با معدل الف به اتمام رسونده بود گاهی اوقات که کار بنایی نبود سنگتراشی می کرد و با درآمد ناچیز مجبور بود شکم هفتا بچه رو سیر کنه، به قول مادرم که همیشه می گفت: بیچاره پدرتان مجبوره نون شما ها رو از دل  سنگ دربیاره....

ادامه مطلب...
 
بی نهایت دوست دارم PDF چاپ
( 4 امتیازها )
خاطرات دوران کودکی
جمعه ۰۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۰۷

معلم کلاس اولم سرکار خانم عقیلی بود دبستان عدل بزرگ پسران در خیابان 119 عادل تهرانپارس
فکر کنم نبش 204 غربی بود خانم عقیلی یه خانم 38 تا 42 ساله بود
که کمی هم تپل بود....جذبه داشت و با کمی بداخلاقی مصنوعی درس میداد خانم عقیلی خیلی خیلی تو درس دادن و یاد گیری مناسب بچه ها مصر بود{jcomments on}

ادامه مطلب...
 


JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 640 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت