| به عروسي رفتم، ولي نه اينبار با كلاس!!!! |
|
|
| خاطرات دوران نامزدی و ازدواج | |
| شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۱ | |
|
پريشب عروسي دعوت بوديم البته من دعوت نبودم، خانواده ي خانمم دعوت بودن كه به منم گفتن بيا بنده سه تا برادر خانم دارم كه آدماي باحالين ، خيلي باحال البته 90 دصد وقتا هم خيلي ضايع. چون از هر كاري كه از دستشون بر بياد انجام مي دن و از انجام دادن اون توي محافل عمومي هم دريغ نمي كنن خلاصه ما رفتيم تالار.... {jcomments on} پريشب عروسي دعوت بوديم البته من دعوت نبودم، خانواده ي خانمم دعوت بودن كه به منم گفتن بيا بنده سه تا برادر خانم دارم كه آدماي باحالين ، خيلي باحال البته 90 دصد وقتا هم خيلي ضايع. چون از هر كاري كه از دستشون بر بياد انجام مي دن و از انجام دادن اون توي محافل عمومي هم دريغ نمي كنن خلاصه ما رفتيم تالار....
خانمها رفتن قسمت زنونه و ما هم رفتيم مردونه
تا رفتيم بالا ديديم اولين كسايي كه وارد سالن شدن خودمون بوديم!!!! حالا ما با عروس يا داماد چه ارتباطي داريم؟؟؟؟ داماد خان قديما شاگرد پدر خانمم بود!!!! حالا من اونجا چكار مي كنم؟؟؟؟ با خودتون تصور كنيد از عوامل دوري كه تقريبا بي ربط به عروسيه مياد تالار
اونم قبل از اينكه كسي از فك و فاميلا باشه تو تالار خلاصه رفتيم روي يه ميز وسط سالن نشستيم و منتظر شديم تا بيان حالا ما رو داري گرسنه تر از هر چي فيله !!!! شمكمونو صابون زده بوديم براي يه شام و پذيرايي تووووووپ نشستيم و مشغول امر پر فيض چرت و پرت گفتن شديم تا اينكه سر و كله فاميلاي عروس و داماد هم پيدا شد بعد از يه مدت ميوه و شيريني آوردن كه يك ، دو ، سه اثري ازش بر روي ميز نمايان نبود بازم مشغول جوك و اس ام اس خوندن بوديم كه نوبت به شام رسيد چون ميز ما 12نفره بود و ما فقط 5 نفر بوديم صاحب تالار از ما خواست كه بريم روي يه ميز كوچكتر بشينيم ما هم رفتيم يه گوشه و رو يه ميز كوچكتر نشستيم و شديدا عوامل پخش كننده ي غذا رو زير نظر داشتيم تا اينكه نوبت ميز ما شد اول ماست آوردن!!! كه يكي از برادر خانم ها دو تا برداشت، يكي از اونا يكي برداشت، و ديگري هم 5تا !!!! البته با دوز و كلك!!! ناگفته نماند كه اين كارا رو فقط براي خنده و شوخي و يكمي هم هيجان انجام مي داديم ولي نه براي خوردن. بنده هم كه كنار اون آقاي پخش كننده حضور داشتم فقط تونستم يكي بردارم بعدش نوبت رسيد به سالاد روي هر ميز 6 نفر دو تا مي ذاشتن ولي وقتي نوبت به ما رسيد و جناب آقايي كه مسئوليت توزيع سالاد رو به دوش مي كشيد اومد و رفت و ما شاهد اين بوديم كه روي ميز ما شش تا سالاده!!!! در صورتي كه ما فقط 5نفر بوديم بعد از اون هم نوبت به سرو برنج رسيد دو نوع برنج داشتيم يكي برنج ساده كه زيرش تكه هاي مرغ بود يكي هم شيويد پلو كه زير تكه هايي از گوشت گوسفند بود (البته اين رو هم بگم كه ما نمي دونستيم زيرش گوشت گوسفنده) ولي طبق اين عادت كه شيويد پلو دوست داشتيم از اون برداشتيم يه ديس بين چه بزرگي به دوتا بردارخانم ها و من تقسيم شد اول يكي از برادر خانمام برداشت و چون خبر زيادي از زير برنج نداشت گوشت زيادي نصيبش نشد بعد شد نوبت من من تقريبا فقط گوشت برداشتم !!!!! چون تازه رسيده بودم به قسمتي از اون كه فقط گوشت بود و ما هم گوشت نخورده!!!!! (شوخي)تا تونستم برداشتم بعد نوبت رسيد به يكي ديگر برادرخانم ها كه چيز زيادي از گوشت براش نموند!!!! آخي..... بنده خدا مشغول كشيدن برنج بود كه من بهش گفتم مهدي خان ...................... يكمي هم به ما برنج بده!!!!!؟
|



