| گول خوردن من1 |
|
|
| خاطرات دوران عشق و عاشقی | |||
| چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۰۰ | |||
|
سلام ميخوام از گول خوردنم بگم من يه دختر 18 ساله م اينايي كه مينويسم از 15 ساله گيم شروع ميشه...از وقتي كه تو اينترنت با امير اشناشدم تا تجاوزش به من و اينكه الان ديگه باهاش حرف نمي زنم
ميخوام از گول خوردنم بگم من يه دختر 18 ساله م اينايي كه مينويسم از 15 ساله گيم شروع ميشه...از وقتي كه تو اينترنت با امير اشناشدم تا تجاوزش به من و اينكه الان ديگه باهاش حرف نمي زنم همه چيز از روزي شروع شد كه دختر عموم طرز ساختن اي دي رو بهم ياد داد.منم براي اينكه كسي نبود باهاش چت كنم وارد يكي از اين سايت هاي دوست يابي شدم.و ثبت نام كردم كه اي كاش دستم ميشكست وهيچ وقت همچين كاري نمي كردم.پسراي زيادي ادم كردن و با خيليا چتيدم.تا اينكه نوبت به امير رسيد و از همون اول به جاي اينكه پيشنهاداي بد بده و بگه من پولدارم و اينا درباره بد بختياش گفت...اينكه مادرش مرده بود و پدرش زن باز بود و اينكه از بچگي كار كرده بود و توي كارخونه جراب كار كرده بود و اين چيزا.من خيلي دلم سوخت براش اونم مثل من زجر كشيده بود اخه من لب شكري هستم. اون موقع ها هنوز جراخي پلاستيكي نكرده بودم اما الان جاي بخيه هام رفته.خيلي ازش خوشم اومده بود هر روز ميومدم اينترنت و باهاش حرف ميزدم.چند وقت بعد عاشق شدم...خيلي رفتارش خوب بود اون موقع ها باهام!من هي ناز ميكردم و اين حرفا...به خاطر لب شكري بودنم و ترس از اينكه ازم بدش بياد ازش قول گرفتم بعد 2 سال ببينمش...و 2 سال با همه ي زجرا و گريه كردنا گذشت...چند بار تو اين 2 سال پيشنهاد بي شرمانه و حرفاي بي شرمانه بهم زد..چون دوسش داشتم زياد سخت نمي گرفتم و با يه ببخشيد هر دفعه هر چي بود فراموش ميكردم..زياد قيافه نداشت همچنين هيكل و قد اما من عاشق بودم و اين حرفا حاليم نبود...واقعا از ته قلب دوسش داشتم عشقم پر از خدا بود... اولين بار كه عكسشو ديدم اصلا ازش خوشم نيومد...زشت بود...اما به خودم گفتم عيبي نداره عوضش اخلاق داره...هر روز بهش اس ام اس ميدادم و هر روز حرف ميزديم...تا اينكه اس ام اسا كم شد و يه روز بهم پيشنهاد داد كه ازدواج موقت كنيم...از پشت گوشي صيغه خونديم...من حتي به فكرمم نمي رسيد كه ازم بخواد كه:حالا كه محرم شديم من ازت عكس لخت مادر زاد مي خوام!خيلي خيلي ترسيده بودم.. .من دختر چشم و گوش بسته اي بودم...باورم نمي شد...بهم گفت يا عكس يا من! ...خب منم كه عاشق بودم...يه روز اگه باهاش حرف نمي زدم گريه م مي گرفت...قبول كردم...عكسمو براش ايميل كردم...از طرفي عذاب وجدان عين خوره افتاده بود به جونم...فقط گريه مي كردم...تا چند روز باهام خوش رفتار بود....ولي وقتي فهميد چقدر دوسش دارم و رگ خوابم دستشه اخلاقش بد شد...عكساي بيشتري ازم گرفت...خدا ميدونه الان كه دارم اينا رو مينويسم و ياد اون موقع ها مي افتم گريه مي كنم...من حتي بهش توي همه ي اين 2 سال به خاطر بديايي كه در حقم كرد يه فهش پاستوريزه هم ندادم...فال حافظ مي گرفتم.. .حافظم كه خدا خيرش بده هميشه اميد وصال ميده...تابستون اولين سال بيني مو عمل كردم...اما خوب در نيومد...سال ديگه هم لبمو جراحي پلاستيك كردم...نيمه هاي سال اول اشناييمون بود كه بهم غير مستقيم گفت صدات خيلي بچه گونه س...دلم گرفت...اخه من شكاف كام هم داشتمو عمل هايي كه از نوزادي شده بودم باعث شده بود روي حرف زدنم تاثير بذاره...دست خودم نبود خدا اينجوريم كرده بود و من فقط خنديدم...خنديدمو روز به روز دقتم به مشكلم بيشتر شد...جوري كه هميشه مقنعه يا روسريمو مي گرفتم جلوي دهنم كه مردم جاي بخيه هامو نبينن...اعتماد به نفسم شده بود 0!دلم خيلي از خدا گرفته بود كه همه رو سالم افريده منو با شكاف كام و لب شكري! منم دختر بودم مثل همه نياز به زيبايي داشتم...چه ناشكري هايي كه به خدا كردم...اما واقعا دلم سوخته بود... واقعا! ادامه دارد...
|


