پسری به اسم آریا ( 2) PDF چاپ
( 18 امتیازها )
خاطرات دوران عشق و عاشقی
پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۰۸

امروز صبح رفتم دانشگاه با مهسا هر چی دور تا دور نگاه کردم از آریا خبری نبود پس مطمئن شدم امروز امتحان نداره بغض گلوم و گرفت.مهسا فهمید:

باران دیونه ای تو نیومده که نیومده می خوای چی کار اون که با هزار نفره

- نمی دونم دست خودم نیست خیلی دوسش دارم اصلا شاید بی دلیل....

مهسا- می گم خری ناراحت می شی .بیا بریم امتحان داره شروع می شه......

 

قسمت اول  پسری به اسم آریا رو میتونید اینجا بخونید   http://www.mehrani.com/daneshgah/130.html  

و حالا قسمت دوم :

امروز صبح رفتم دانشگاه با مهسا هر چی دور تا دور نگاه کردم از آریا خبری نبود پس مطمئن شدم امروز امتحان نداره بغض گلوم و گرفت.مهسا فهمید:باران دیونه ای تو نیومده که نیومده می خوای چی کار اون که با هزار نفره

-نمی دونم دست خودم نیست خیلی دوسش دارم اصلا شاید بی دلیل....

مهسا- بهت می گم خری ناراحت می شی .بیا بریم امتحان داره شروع می شه.

سر جلسه امتحان اصلا حوصله نوشتن نداشتم .هر چی هم فکر کردم یادم نمیومد.وقتی به خودم اومدم دیدم می گن وقت امتحان تموم.برگه رو دادم.. بیرون رفتم.مهسا جلو در منتظرم بود

مهسا-چقد دیر دادی؟؟؟!!1

-نمی دونم صفر نشم خوبه!!

مهسا-باران یه چیزی بگم ناراحت نمی شی

-نه واسه چی؟

با دست به جایی اشاره کرد:اون آریا نیست با اون دو تا دختر دارن می گن می خندن!!

اره راست می گفت اریا بود.خیلی ناراحت شدم.ولی اون از کجا بدون من دوسش دارم تازه من حاضرم فقط از دورم ماله من باشه.

مهسا-هووووو کجایی خانوم

-بیا بریم

مهسا-حالت خوبه باران؟

-بیا بریم امروز دیدمش برام کافیه

رفتیم به طرف در.

مهسا-باران عزیز من آریا رو بی خیال این همه عاشق پیشه داری چه گیری دادی به این پسر

-من گیر ندادم اصلا مگه چیزی گفتم.

صدایی از پشت سر باعث شد برگردیم.

-خانوم ست....خانوم ست....

آریا بود دست مهسارو فشار دادم

نزدیکمون رسید.

آریا-سلام عرض کردم

-سلام

مهسا-سلام

آریا-امتحان خوب بود

قدرت تکلم نداشتم مهسا به جام جواب داد.

-آره بد نبود.شما هم امتحان داشتین؟

آریا من من کنان گفت:نه واسه تهیه جزوه اومدم.

روبه من گفت:انگار سردتون؟

-نه واسه چی؟

آریا-زبونتون یخ زده حرف نمی زنید.ااهان حواسم نبود شما خودتون از خانواده برف هستین

بازم مزه پروندنش شروع شد.

-با اجازه دیر شده باید بریم.

آریا-هوا سرده بذار می رسونمتون

-نه شما به کاراتون تو دانشگاه برسید.

از لحن کنایه ام فهمید انگار یه کم بهش بر خورد

آریا-برای بار اخر می پرسم آیا اجازه دارم شماهارو برسونم

-نه

مهسا-باران ایشون می خوان لطف کنن بیا بریم دیگه.

یه 206 مشکی نشون داد گفت برید سوار شید منم الان میام.

راه افتادیم-مهسا چرا این کارو کردی؟

مهسا-به خاطر تو.باران همه انتظارات داره تموم می شه مگه دوسش نداشتی؟

-چرا ولی......

مهسا-پس خفه حرف نباشه خودم درست می کنم.

سوار ماشین شدیم بعد از چند دقه آریا هم با دوتا لیوان نسکافه اومد

آریا-بفرمایید خانوما

مهسا-ممنون زحمت کشیدین.

من که متنفر بودم از نسکافه گرفتم ازش ولی نخوردم.حرکت کردیم.

-پس جزوه هاتون کو؟

جا خورد :هان؟؟؟جزوه .آخ یادم رفت ولش بابا

آریا-چرا نمی خورید باران خانوم؟

مهسا-دوست نداره نسکافه.

زدم با ارنج به پهلویه مهسا

آریا-اخ که بمیرم دوس نداری !!می گفتی یه چیز دیگه برات می گرفتم

-نه زحمت کشیدین

آریا-واقعا شرمندتونم.

مهسا-من کمی جلوتر پیاده میشم

-مهسا واسه چی؟منم پیاده میشم.

مهسا بهم اخم کرد

آریا-اینجا خوبه؟

مهسا-مرسی تشکر /موقع پیاده شدن رو به من گفت:جلو بشینی بهتر ممکنه یه دفه بهتون گیر بدن

تا خواستم بگم نه ...

آریا-اره بیا جلو.

-منم پیاده می شم

مهسا-نه اقا آریا دروغ می گه این 15 دقه دیگه راه مونده

به اجبار رفتم جلو نشستم هرچی فش بود تو دلم به مهسا دادم.

آریا لبخندی بهم زد داشتم میمردم هم ترس هم خیلی لحظه خوبی بود

آریا-نمی خوری بده من بخورم.

-چی رو؟

آریا-اون که دستت

-آهان

آریا-اهان نه بله

داشتم از خجالت اب می شدم  موقع دادن دستم خورد به دستش

آریا-چقد سرد دستات؟چرا نمی گی بخاری روشن کنم.خیلی خجالتی!!!

هیچی نگفتم.

آریا-بازم ممنونم از تقلب اون روز

-کاری نکردم حالا خدا کنه قبول بشیم

آریا-متولد چه سال و ماهی؟

-۷۰

آریا-وای چه کوچولو

خندید

-مگه شما چندی؟

آریا-۶۵ ازت 5سال بزرگترم .5سال خوبه مگه نه؟

لبخندی زدم

-مرسی نزدیکه خونه ایم بهتر اشنا نبینتمون

آریا-باشه برف راستی شمارتو می دی کاری پیش اومد بزنگم؟

-اخه...

آریا-نمی دی بگو

دیدم اخماش جمع شد

-باشه حالا چرا ناراحت می شی....09

آریا-اهان حالا شد.افرین .شماره منم....09

فکر نکنی مزاحم جواب ندی

خندیدم –نه

بوق زد و رفت.

خدا جون قربونت برم مرسی که به دعاهام توجه کردی خدایا مرسی.بعد از 10 دقیقه زنگ زد که رسیدم خونه یا نه.که الانم دارم پای کامپیوتر می نویسم مهسا هم از قصد وسط راه پیاده شد.قرار شد شب ساعت 12 به بعد اس ام اس بده که هم خواب باشن.دارم لحظه شماری می کنم که زودتر 12 بشه.

 

Written by :
باران
 
 

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 638 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت