| سرگذشت یک عشق ( قسمت دوم) |
|
|
| خاطرات دوران عشق و عاشقی | |||
| سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۰ | |||
|
بعد از یک ساعت خداحافظی کردیم اما بعد از نیم ساعت بهش زنگ زدم تقریبن نزدیک یک ساعت تلفنی صحبت کردیم انگار تو مطبش به اندازه کافی حرف نزدیم با بهارک هرچقدر صحبت میکردم سیر نمیشدم. به پیشنهاد بهارک فکر کردم ازطرفی چون روانشناس بود و هم از طرفی احساس کردم که بهم علاقه داره و پشیمان ازینکه جواب منفی داد و اگه از خانمم جدا بشم میتونم به بهارک برسم.
وقتی گفت طلاقش بده پیشنهادش رفت تو مخم و از همان روز نسبت به خانمم مطنفر شدم همش دنبال بهانه بودم که بعد از چند وقت یه بهانه ایی جور کردم و با خانمم دعوا افتادم یک هفته یا ده روز سمت خانمم نرفتم با اسرار برادر و مادرم به خانمم زنگ زدم که با من بد برخورد کرد
پرسیدم خواب بودی گفت آره گفتم شاید خواب بود اینجوری صحبت میکنه نیم ساعت بعد زنگ زدم خواهرش گفت رفته بیرون غروب زنگ زدم خودش گوشی را جواب داد و بازهم بد برخورد کرد بحث کردیم و دیگه سمتش نرفتم که ده روز بعد مامور پاسگاه و وکیل خانمم برام احضاریه دادگاه آوردن دیدم خانمم مهریه را اجراء گذاشته و دوماه دیگه دادگاهی داریم. دوماه بعد روز دادگاهی شد و من با ترفندی رفتم بیمارستان و از دکتری که دوستم هست گواهی بستری بودنم را گرفتم و پدرم برد دادگاه لای پرونده ام گذاشت خودم مغازم بودم خانمم چندبار از کیوپس تلفن زد به مغازم و دید که من بیمارستان بستری نیستم و نامه ترفند من بود کلافه میشه دادگاه 6ماه عقب افتاد و خانمم از فرصت استفاده میکنه و وکیلش خونه ام را به دادگاه معرفی میکنه و من حق فروش خونه را نداشتم منم میرم بانگاه ملکی دوستم و فروش نامه سوری مینویسم به نام داداشم و تاریخ معامله را 6 ماه قبل از دادخواست مهریه خانمم میکنم یعنی من 6ماه قبل خونه ام را به داداشم فروختم. خلاصه دم عید تاریخ 6/12/86 با موتور تصادف میکنم و به کما میرم تو شهرمون همه جا پخش میشه که توحید تصادف کرده و تو کماست دکترها هم قحط امید کردن و امیدی به زنده موندنش نیست. این حرف به گوش خانمم میرسه و به امید اینکه من میمیرم و خونه میرسه بهش به ملاقاتم میاد تا ببینه این حرف هقیقت داره یا نه؟ وقتی به بیمارستان میاد من تو i.c.u بودم و دور سرم باند پیچی بود آخه ضربه مغزی شدم و کاسه دور مغزم شکسته بود. کسی نمیتونست منو از نزدیک ببینه فقط از بیرون پشت پنجره که فقط نیمی از بدنم معلوم بود منو میدیدن خانمم وقتی منو میبینه که تو اون وضعیت بودم خوشهال میشه و لبخند میزنه وقتی لبخندشو پدرو مادرم میبینن از ناراحتی چشم قوره میرن و کسی هم خانمم را تحویل نگرفت اون روز کل فامیلام تو بیمارستان بودن البته اینهارو فامیلام برام تعریف کردن من که تو کما بودم اون سال تصادف که کردم محرم بود و کل مساجد شهرمون برای زنده موندنم دعا میکردن پدرم برام گوسفند نظر کرده بود که بده به مسجد. بعد از 15 روز به هوش میام و کسی را نمیشناختم تو اون وضعیت گوشی مادرم را میگیرم به بهارک پیامک میزنم که کی میای ببینمت؟ شماره برای بهارک ناشناس بود و زنگ میزنه به مادرم و مادرم میگه پسرم پیامک زده و اون تصادف کرده و تازه امروز از کما به هوش آمده ببخشید. بهارک بعد از خداحافظی متوجه میشه که مادر من بوده و پیامک را من فرستادم دوباره زنگ میزنه و حالم را میپرسه و خودش را معرفی میکنه اینا را به تعریف بهارک مینویسم. من درد زیاد داشتم سرم گاهی چنان درد می آمد که فریاد میکشیدم البته الانم گاهی دچار سر درد میشم هربار که دردم شروع میشد فقط نام بهارک را صدا میزدم چون کسی را نمیشناختم دکترم از مادرم سوال میکنه بهار کیه مادرم جواب میده دوستشه و خیلی به بهارک علاقه منده دکتر دستور میده که به بهارک بگین بیاد تا توحید ببینتش شاید همه چیز یادش بیاد مادرم چون خجالت میکشید این کار را نکرد چون دم عید بود دکتر 3 روز قبل از عید روز چهل و هشتم محرم منو ترخیص میکنه. پدرم زیرپام گوسفند قربانی میکنه و میده به مسجدو من تعادلی نداشتم و اگه میخواستم راه برم بایستی دونفر منو نگاه میداشتن چشمم هم آسیب دیده بود و هرکدام 4تا میدیدن روزانه کم کم هوشیاریم بیشتر میشد یه روز با گوشی مادرم داشتم ور میرفتم که پیامک بهارک را دیدم که نوشته بود شما؟ به صندوق ارسالی رفتم دیدم پیامکی به بهارک ارسال شده که نوشته کی میای ببینمت متوجه شدم که این پیامک را من دادم اما نمیدونستم کی؟ چند روز بعد به بهارک زنگ زدم و جریان را برام تعریف کرد و گفت خلاصه مادرت هم فهمید. اون موقع حالم اصلآ خوب نبود و بهارک هم برام ناراحت بود دوباره زنگ و پیامک بازیهامون شروع شد. خاله ام که دکتر هست هر روز میومد خونمون تا آمپول به من بزنه یه روز پسر خالم آمد پیشم و نفس نفس میزد بهم گفت خانمت داره با مادرم میاد من با عجله آمدم تا بهت بگم. اون روزها هوشیاریم به حدی رسید که فقط آدمها را می شناختم اما از گذشته چیزی یادم نمیومد و از آدمهای دوروورم چیزی نمیدونستم فقط می شناختم حتی اسم کسی هم به یادم نمیومد وقتی گفت خانمت داره میاد من خودم را زدم به خواب و گفتم صدام نکنید. چند دقیقه بعد خانمم و خواهر خانمم آمدن و من خودم را به خواب زدم خانمم چند بار صدام زد و من چشم باز کردم البته من فقط با یک چشم قادر به دیدن بودم سلام کرد و من با همان حال بدم جوابش را دادم چون نمیتونستم حرف بزنم فقط نگاهش میکردم و هر حرفی که میزد من با تکان دادن دست با اشاره جوابش را میدادم. وقتی منو تواون وضعیت دید خیلی ناراحت شده بود یه جورایی شرمندگیش را می شد از چشمانش خوند از کاری که کرده بود پشیمان و ناراحت بود بعد از یک ساعت خداحافظی کردو رفت اما انگار منتظر بود که بگم نرو. منو بهارک ارتباط خوبی داشتیم و جریان را برای بهارک تعریف کردم بعد از چند روز خانمم به همراه برادرش به عیادتم اومدن و برادرش از پدرم خواست اجازه بدن تا خانمم بمونه پدرم درجواب گفت اجازه را توحید باید بده ما نمیتونیم تو زندگیش دخالت کنیم این تصمیم را توحید باید بگیره و هرچی توحید گفت ما حرفی نداریم از من درخواست بخشش کردن هم خانمم هم برادر خانمم من در جواب گفتم نمیتونم کسی را که از من شکایت کرده و شاکیه تو خونم راه بدم برین و هروقت شکایت را پس گرفتین با برگه رضایت بیاین برادرش خیلی با من صحبت کرد که یه اشتباهی کرد ببخشش و خودتون باهم برین دادگاه تا رضایت بده اما من قبول نکردم و اونا رفتن من مدام با بهارک در ارتباط بودم و بهارک از من خواست تا ببخشمش من تا اون روز قصد بخشش نداشتم و خواستم خانمم را اذیت کنم خانمم شکایتش را رضایت میده و منهم میبخشمش اونم به شرط اینکه اخلاق خودش را عوض کند و طوری که من دوست دارم باشد باید تغییر کند وگرنه من نمیتونم تحملش کنم قبول میکنه و بر میگرده سر زندگی اما بعد از چند روز وقتی میبینم هیچ تعقیری نکرده و هنوز همان اخلاق را دارد میبرمش خانه مادرش و چند وقتی بسمتش نمیرم زنگ هم وقتی میزد من جوابش را نمیدم باز به حرف بهارک باهاش آشتی میکنم و نزدیک به دو هفته باهاش بودم اما دیگه برام قابل تحمل نبود ازش مطنفر شده بودم فقط به بهارک فکر میکردم که چطور بهش برسم یه جورایی بهارک را پرستش میکردم دوباره بسمت خانمم نرفتم یه ماه بعد تصمیم میگیریم تفاهمی از هم جداء بشیم به خانمم گفتم اگه مهریه بخوای مهریه ات را قسطی بهت میدم اما طلاق نمیدم و میرم ازدواج میکنم تو هم تا عمر داری باید خونه مادرت بمونی اما اگه مهریه را ببخشی منم طلاقت میدم و هرکدوم از ما میریم دنبال زندگی تفاهمی از هم جداء شدیم و بهارک هم از من قهر کرد هر کاری کردم با من آشتی نکرد دیگه کلافه بودم یه جورایی داشتم روانی میشدم حالم هم خوب نبود از بس غصه میخوردم برای بهارک مدام سر درد داشتم دکترم گفته بود فکرتو نباید مشغول کنی وگرنه سر درد شدید میگیری چون هنوز کاسه دور مغزت جوش نگرفته و مغزت هم هنوز سرجای اول نرفته اما من نمیتونستم به بهارک فکر نکنم تصمیم به خودکشی میگیرم چون بدون بهار انگیزه برای زندگی نداشتم و اعتماد بنفس را از دست داده بودم با تیغ سه بار رو دست میکشم و تمام رگها را قحط میکنم و با فریاد میگفتم که ای خدا خسته شدم چرا بهارک اینجوری میکنه؟ چرا نمیفهمه دوستش دارم؟ چرا؟ خدایا خسته شدم میخوام بمیرم نمیخوام بدون بهار زندگی کنم پدرم وقتی میفهمه فورن منو میرسونه به بیمارستان و دکتر جوابم میکنه میگه از ما کاری ساخته نیست با آمبولانس منو میبرن بیمارستان ساری و ساعت 12شب میبرنم تو اتاق عمل و 6صبح میارنم بخش رگهای دستم را به هم پیوند میزنن و تا چهل و پنج روز دستم آتل بسته گردنم بود وقتی به بهارک پیامک زدم وگفتم خود کشی کردم باور نکرد تااینکه باچشمان خودش تو بیمارستان بطور اتفاقی دستانم را دید باور کرد خلاصه باهم آشتی کردیم و خیلی ناراحت شده بود از من و میگفت اگه میمردی برات فاتحه هم نمیخوندم این چه کاری بود که کردی؟ {jcomments off}
|


