| سرگذشت یک عشق (قسمت اول) |
|
|
| خاطرات دوران عشق و عاشقی | |||
| جمعه ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۴۵ | |||
|
{jcomments on}گاهی وقتها به 26سال زندگیم نگاه میکنم میبینم دراین 26سال از زندگیم هیچ گله وشکایتی ندارم وتا سن 22سالگیم هیچ جای افسوسی نیست.22سالم بود که عاشق دختری به نام بهار شدم و خیلی خوشهال بودم فکر میکردم بهارک یه فرشته است که پیدایش کردم و وارد زندگیم شده. ...
فسمت اول خاطراتمو میذارم... اگه غلط املای و انشایی داشت عذر میخوام یادم میاد بعد از یک ماه از آشنای یک روز بهش تلفن زدم و بعد از چند دقیقه بهش گفتم عاشق دختری شدم که تمام زندگیمه خیلی اسرار کرد تا اون دختر را بهش معرفی کنم تا خودش برام آستین بالا بزنه اصلآ ببینه باهم سنخیت داریم یا نه؟ اما من چیزی بهش نگفتم اون روز بیش از 2ساعت باهم صحبت کردیم و مدام اسرار میکرد تابهش بگم اما نگفتم فرداش که زنگ زدم هنوز سلام نکرده اسرار را شروع کرد آخر خودش بهم گفت آن دختری که عاشقشی و تمام زندگیته و مثل بت پرستش میکنی من هستم؟ و من با کمی تعجب گفتم آری تو هستی . وقتی گفتم تو هستی خندید خیلی خندید قح قح خنده اش هنوز تو گوشمه فورن گفت منو تو نمیتونیم با هم ازدواج کنیم نه قانون و نه خانواده ها اجازه ازدواج را نمیدن چون هردوی ما ماژوریم و ازدواج ما صحیح نیست ما نمیتونیم صاحب فرزند بشیم و من چند سال از تو بزرگترم . منم در جواب گفتم من از تو فرزند نمیخوام من فقط خودت را میخوام از منم اگه بزرگتری از نظر من هیچ موردی نداره خیلی از مردها کوچکتر از همسرشون هستن الان تصمیم نگیر خوب فکر کن من فردا میرم مسافرت میرم به مشهد تا یک هفته دیگه وقتی آمدم بهم جواب بده قبول کرد و من هم رفتم مشهد قرار بود تا برنگشتم بهش زنگ نزنم اما من نتونستم تاقت بیارم و دو روز بعد ازمشهد زنگ زدم گفتم داری فکر میکنی؟ گفت نه من جوابم را بهت دادم ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم ازدواج ما صحیح نیست اما میتونیم مثل دوتا دوست در کنار هم باشیم اون روز خیلی ناراحت شدم و بغض سنگینی تو گلوم نشست یادم نیست چند روز مشهد خونه برادرم موندم اما یادم هست که اصلآ بهم خوش نگذشت و خیلی ناراحتی میکردم میرفتم حرم مطهر امام هشتم علی ابن موسی الرضا(ع) و دوعا میکردم که امام رضا کمک کنه تا به بهارکم که همه دنیامه برسم یادم میاد با زنداداشم رفته بودم بازار برای خرید که چشمم افتاد به یک ساعت مچی که خیلی ناز بود بعنوان هدیه برای بهارک خریدم به یک لوازم تحریر رفتم که برای برادر زاده ام کتاب قصه بخرم یک کارت فستال دیدم که عکس برجسته دوتا قلب بهم چسبیده دیدم اون را هم برای بهارک خریدم وقتی برگشتم و رسیدم به شهرمون به بهارک زنگ زدم و گفت داره میره مطب فورن تا رسیدم خونه موتور را گرفتم و با سرعت خودمو رسوندم پیش بیمارستان و بهارک را دیدم چند دقیقه ای باهم صحبت کردیم و بعد از هم جدا شدیم بهارک رفت مطب سر کار و من آمدم خونه تا صبحانه بخورم و استراحت کنم. ای یادش بخیر انگار همین دیروز بود باورم نمیشه که چهار سال پیش بود. من دائم اصرار به ازدواج داشتم و بهارک قبول نمیکرد بهارک تا حس میکرد که دارم بهش وابسته میشم از من قهر میکرد بعد از یک سال وقتی باهم قهر بودیم بهش پیامک زدم که خانواده ام اصرار بر ازدواج من دارن چیکار کنم بهارک جواب نداد من خیلی پیامک میزدم اما همش بی جواب موند یه روز پیامک زدم که دارم میرم خاستگاری اگه تو بخای نمیرم اون هم بی جواب موند سه جا خاستگاری رفتم تا با طرف مقابل تو اتاق تنها صحبت میکردم میگفتم من کسی را دوست دارم خواهشن جواب منفی بده خاستگاری چهارم که رفتم تا دختره چای آورد به مادر و زنداداشم با ابرو اشاره دادم که این را قبول ندارم و پاشین بریم زنداداشم و مادرم اسرار کردن که برین تو اتاق و صحبت کنین وقتی به اتاق رفتم به دختره گفتم من بیمارم و ماهی یک بار به بیمارستان برای تزریق خون میرم هیچ کارو کاسبی ندارم و پدرم داره خرج منو میده و من زن با حجاب میخوام وشرایت سختی برایش گذاشتم فکر میکردم دختره جواب منفی میده. وقتی برگشتیم به زنداداشم گفتم من اون دختر را قبول ندارمو الکی ایراد میگرفتم به زنداداشم گفتم لطفآ رد کنین اما زنداداشم خیلی با من صحبت کرد و تعریف میکرد آخه دوست خواهر زنداداشم بود ونشون داده اون بود. درهمین وقتها به بهارک پیامک میزدم و هر اتفاقی که می افتاد در جریان میزاشتم میگفتم شاید بگه بیا خواستگاری من یا صبر کن و اقدامی نکن اما پیامکها بی جواب میموند. فردای روز خواستگاری خانواده دختره زنگ زدن و جواب مثبت دادن و برای فردا شب قرار بله برون گذاشتن وقتی به من گفتن من شوکه شدم وگفتم من باید یک بار دیگه با دختره صحبت کنم برام جای تعجب بود که چطور با این شرایت سختی که گذاشتم جواب مثبت دادن؟ ب ه بله برون رفتیم و دوباره با دختره صحبت کردم گفتم من بیمارم و زندگی با من خیلی سخته من اصلآ معلوم نیست کی حالم خوبه کی بده گفت اشکالی نداره و من میخوام پرستار تو باشم هر چی براش شرط و شروط گذاشتم قبول کرد من دیگه نمیدونستم چی بگم تا نظرش عوض بشه و جواب منفی بده اون شب بله برون انجام شد و فرداش رفتیم به گروه خون تو دلم نظر کردم تا خون ما بهم نخوره و اجازه ازدواج ندن اما چند دقیقه بعد از آزمایش مادرم با خوشهالی بسمت من اومد و بهم تبریک گفت همین که خواستم به مادرم بگم من نمیخوام ورد کنین چشمم افتاد به خانمم که با خنده داشت بسمت من می اومد که دهنم بسته شد خانمم اومد بسمت من و تبریک گفت منم با ناباوری و قلبی شکسته بهش تبریک گفتم به بهارک پیامک زدم و براش تعریف کردم ازش پرسیدم چیکار کنم؟ مثل پیامکهای قبلی اینم بی جواب موند دیگه از بهارک نا امید شدم عصر آن روز رفتیم به بازار برای خرید لباس و حلقه ازدواج و فردا شبش قرار عقد گذاشتن به آرایشگاه رفتم و اصلاح دامادی کردم خیلی زیبا شده بودم آرایشگر دوستم بود و منو خیلی زیبا گریم کرد وقتی برای عقد حرکت کردیم به بهار پیامک زدم گفتم دارن عقد میکنن اگه تو بخوای همین الان تا عقد نشدیم بهم میزنم تو فقط بگو چیکار کنم اینهم بی جواب مونده بود.
وقتی رفتم آرایشگاه دنبال خانمم خانمم با تعجب نگاهم کرد و بهم گفت چقدر زیبا شدی؟ بالبخندی سوار ماشین شدیم و به خونه بردمش تمام فامیلای خانمم عمیق نگاهم میکردن انگار تا حالا مثل من ندیدن. بالاخره عاقد مارا عقد کرد و وقتی شب خانمم را به خانه آوردم وقت خواب که تنها شدیم به خانمم نگاه که کردم یهو وهشت منو گرفت باور نداشتم که ازدواج کردم و این دختر همسر منه ترسیدم و انگار آمادگی برای ازدواج نداشتم تا سه روز تو خلوت خودم گریه میکردم و از خودم میپرسیدم که این منم که ازدواج کردم؟
اون شب خونه خاله ام دعوت بودیم وقتی به مهمانی رفتم دیدم که بهارک پیامک داده که بیا لب جاده میخوام بازهم ببینمت اما من گفتم هستم مهمانی از اون روز دوباره با هم دوست شدیم و هر روز مثل صابق هم پیامک به هم میدادیم و هم زنگ میزدیم وعلاقه ام به خانمم هر روز کمتر و به بهارک بیشتر میشد. یه روز من را به مطب خودش دعوت کرد و وقتی به مطب بهارک رفتم ازم پرسید به خانمت علاقه داری و منم گفتم نه اونی که میخواستم نیست خیلی صحبت کردیم و من دائم تو اتاقش قدم میزدم انگار وقتی از خانمم پرسید دچار استرس شدم وقتی صحبت من تمام شد در جواب گفت بهتره طلاقش بدی وقتی بهش علاقه نداری.اینجوری اگه بخوای باهاش زندگی کنی خوش بخت نمیشی
|


