|
خاطرات دوران عشق و عاشقی
|
|
سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۲ |
|
وقتی این لوتی ما گوشی رو برداشت .... (در حالی که دارم از دور نگاهش میکنم) اولین حرفی که زد این بود که : ولش کن.... این به درد تو نمیخوره.... دیگه هم اسمش رو جلوی من نیار....منم که از صحبت های لوتی خانوم نتایج کافی رو گرفتم و از نه گفتن سوژه مطمعن شدم ، داشم میپرسیدم که چه حرفایی بین تون رد و بدل شده که اینطوری ناراحتی......
در همین لحظه دیدم یکی داره به کتفم میزنه که آقای ***** لطفا از روی میز پاشو و بشین سر جات... انشاالله مشکلتون حل میشه!!!!
وقتی برگشتم و نگاه کردم به پشت سرم ، دیدم استاد با تعجب منتظره که از میزش بیام پایین و تمام همکلاسی ها هم از خنده دارن به خودشون می پیچن!!!!
در هر صورت با عرض شرمندگی و کلی خجالت ، بدون اینکه به حرفای لوتی گوش بدم ... تلفن رو قطع کردم و زود رفتم و نشستم سر جای خودم.....
بعد از کلاس با عجله دویدم به طرف حیاط تا بتونم با خیال آسوده با لوتی صحبت کنم و ببینم جریان چیه؟؟؟؟؟
اما به محض برداشتن تلفن ، گفت : این دختره به درد تو نمیخوره!!!! و ادامه داد : **** جان این دختر خیلی مغروره و اصلا به کار تو نمیاد.... منم که معنی حرفاش رو نمیفهمیدم ، گفتم مگه چی شده؟؟؟؟
- گفت : " وقتی از کلاس اومد بیرون و من صداش کردم ، با افاده اومد جلو و با لحن سردی گفت که چی شده؟ و منم شروع کردم به تعریف از تو و درآخر هم به خیال اینکه داره ناز میکنه و اشوه میاد ، گفتم خانوم***** من به خاطر تو اینجا ایستادم. دیگه تمومش کن و از خر شیتون بیا پایین ... و اونم با لحن رک برگشت و گفت : به خاطر من چرا؟؟؟؟ مگه من باهات کار داشتم؟؟؟؟؟ من یک بار جواب خودم رو دادم.... و راهش رو گرفت و رفت!!!! "
وقتی من حرفای لوتی رو شنیدم ، داشتم از عصبانیت خفه میشدم .... به طوری که با خودم میگفتم "وقتی دیدمش دیگه محل بهش نمیزارم"
چند روزی از این ماجرا گذشت و من یکم عصبانیتم فرو کش کرد و با صحبت های دوستان به این نتیجه رسیدم که شاید این لوتی ما یکم اغراق کرده!!!! پس تصمیم گرفتم یک بار دیگه باهاش صحبت کنم!!!!
اما ایندفعه نه با sms و نه با واسطه!!!!
در حقیقت تصمیم گرفتم باهاش رک و مستقیم حرف بزنم و تا علت رو نفهمیدم ، ول کن نباشم.....
(باید متذکر بشم که چون دانشگاه ما در یک شهرستان قرار داره ، پس برای رفت و آمد حدودا 50 دقیقه باید با اتوبوس راه بریم..... و اینم بگم که متاسفانه سوژه ی ما هم در شهرستانی زندگی میکنه که حدود 50 دقیقه با دانشگاه فاصله داره.... در حقیقت تبریز و شهر سوژه و شهری که دانشگاه در آن قرار داره ، به صورت مثلثی قرار دارن که هر سه شهر با هم حدود 50 دقیقه فاصله دارن.....)
در هر صورت..... روز 3 شنبه و بعد از کلاس تصمیم گرفتم با کمک دوستان جو رو برای حرف زدن مساعد کنیم تا من بتونم به این خانوم بدون اینکه تابلو بشیم ، نزدیک بشم.....
اما چون کلاس ها دیر تموم میشد ، دانشگاه خلوت بود و نمیشد به ایشون نزدیک شد....
(دوباره باید متذکر بشم که در دانشگاه ما به هیچ عنوان مشکل ارتباط برقرار کردن با جنس مخاف نیست... تا این حد که اسمش رو به دانشگاه عشق و صنعت تغییر دادن!!! اما به خاطر اینکه این خانوم آشنا هایی رو در دانشگاه دارن ، برای اینکه برای ایشون مشکلی پیش نیاد ، نتونستم بهش نزدیک بشم)
خوب.... حالا برگردیم به اینکه من چطور با ایشون حرف زدم و حدود 80 دقیقه بکوب با موبایل باهاش بحث کردم!!!!(مایه داری یعنی این!!!)
اون روز که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم ، تصمیم بر این شد که بهش زنگ بزنم.....
اون روز وقتی سرویس های هر دوتامون از دانشگاه راه افتاد ، من اونقدر بهش به صورت تابلو نگاه کردم که فکر میکردم از خجالت بره زیر صندلی.... اما برعکس ... ایشون هم چشم از من بر نداشت ، تا حدی که من خجالت کشیدم و عقب نشینی کردم!!!!!(فکر کنم در این قسمت آب روی تمام پسر ها برده باشم!!!!)
وقتی سرویس راه افتاد ، من به این خانوم زنگ زدم........
من : الو
سوژه : الو.... بله ه ه ه ه ه ه ه.......(اینجاشو باید حتما حضوری توصیف کنم.....)
من : سلام .... خانوم ****** ؟؟
سوژه: بله ... بفرمایید..... شما؟؟؟؟؟
من: من ***** هستم......
سوژه : سلام آقای *****.... حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟
من( ): ممنون.... شما خوبید؟؟؟؟؟
سوژه : بله مرسی.....
خجلگفق گلفقش جقبل جقلش گجقش خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر..................
(بعد صدا های اجق وجغ اومد که حاکی از خط ندادن موبایل بود)
به خاطر از دسترس خارج شدن سوژه مجبور شدم بهش sms بزنم که کی میتونم باهاش حرف بزنم.....
و اینم بگم که از حال و احوال پرسی ایشون این نتیجه رو گرفته بودم که امکان نداره ایشون جواب نه داده باشه!!!!!
پس بهش sms زدم که من میخوام با خودتون حرف بزنم!!!!!
در این لحظات تمام اتوبوس در سکوت فرو رفته بود و همه بچه ها منتظر بودن که جواب sms من بیاد....
حدود 2 دقیقه بعد صدای موبایلم بلند شد!!!! sms.......sms..........sms
همه گفتن : زود باش ببین چی نوشته.......
بازش کردم و با تعجب دیدم که نوشته :
salam lotfan time 7:30 tamas begerid
mer30
زود ساعتم رو نگاه کردم و دیدم که ساعت 6:30 هست.... پس با بچه ها قرار گذاشتیم به محض رسیدن به تبریز به یکی از کافی شاپ ها بریم و من از اونجا صحبت کنم!!!!
........... ساعت 7:15 به تبریز رسیدیم و به نزدیک ترین کافی شاپ رفتیم و دوستانی که اونجا بودن مهمون من ، هر چی دوست داشتن سفارش دادن (البته من از این ول خرجی ها نمیکنم... اون روز چون فکر میکردیم جواب مثبت باشه ، به عنوان شیرینی همه رو مهمون کردم)
تیک... تاک... تیک... تاک ... تیک... تاک..... ساعت 7:30 شد!!!!!
من آماده صحبت کردن شدم و تماس گرفتم و رفتم بیرون از کافی شاپ و در کنار خیابون ایستادم و شروع به صحبت کردم.....
چون همونطور که گفتم ، 80 دقیقه با هم حرف زدیم.... نمیتونم همش رو بنویسم اما مضمون این بحث این بود که:
این خانوم میگفت از نظر من دوست شدن با پسری در دوران مجردی ، خیانت محض به همسر آینده هست و به هیچ عنوان نمیتونم پیشنهاد شما رو قبول کنم!!!!
منم بعد کلی کلنجار رفتن نتونستم قانع ش کنم و در آخر از من قول گرفت که ازش ناراحت نشم و بهش حق بدم و به عقایدش احترام بگذارم و از همه مهمتر قول گرفت که شماره همراهش رو به کسی ندم!!!
من که از شنیدن این حرف ناراحت شده بودم بهش گفتم : شما در مورد من چی فکر کردین؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردین من شماره موبایل دختری رو که دوستش دارم رو فقط به خاطر اینکه به من جواب نه داده!!!!! پخش میکنم بین مردم؟؟؟؟؟که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم که در مورد من این فکر ها رو بکنید!!!!
ایشون هم در جواب با کلی عذر خواهی گفت که منظوری نداشته و خواسته مطمعن بشه!!!!!
در هر صورت بحث اون روزمون به شکست منجر شد و تنها چیزی که از اون روز برای من یادگار موند..... فیش موبایل و فاکتور کافی شاپ بود!!!!
اما ماجرا به اون روز ختم نشد..... چون من به هیچ عنوان دست بردار نبودم....
بعد از چند روز وقتی نزدیک عید بود بهش sms ای به این مضمون زدم : " عید نزدیک است تو رو خدا در خونه تکونی دلتون ما رو بیرون نندازین"
و این یعنی من به قول خودم ، که زنگ نزدن و sms نزدن بود ، عمل نکرده بودم!!!!
در هر صورت جواب این sms نیومد و من مطمعن شدم که با این کارم ناراحتش کردم......
پس منتظر شدم تا سال تحویل بشه و به بهانه ی نوروز دوباره بهش sms زدم و تبریک گفتم...... ( جون من پسر به پر رویی من دیده بودید؟؟؟؟؟؟؟)
بازم جوابی ازش نیومد... اما بعدا فهمیدم که ایشون تبریک عید رو جواب داده اما مشکل از مخابرات بوده که نرسیده!!!! در هر صورت بعد از 2 هفته با پیگیری های دوستان عزیز و تحریک من توسط اونا قبول کردم که پروژه ی جدیدی آغاز کنیم.....
اون روز دوستان خبر آوردن که سوژه قیافش بعد از عید عوض شده و شبیه نامزد کرده ها شده!!!!! و زیر ابرو هاش رو باد برده!!!!
منم از خود بی خود شدم و در دانشگاه به اون بزرگی شروع کردم به گشتن ..... اما پیداشون نکردم.......
پس مطمعن شدم که حتما در سلف غذا خوری خواهران هست.... (چون اوقات بیکاری رو همیشه در اونجا هست)
پس در حیاط با دوستان نشستیم تا زمان سرویس ها فرا برسه و ایشون از مخفیگاه بیرون بیاد.....
حدود ساعت 6 عصر بچه ها گفتن ایشون سلف خواهران رو به مقصد کلاس ساختمان داده در ساختمان شماره 3 ترک کرده و در حیاط هست...
پس دو نفر رو مامور کردم که برن و از صحت ماجرا خبر بیارن...... وقتی اونا برگشتن با تعجب دیدم که توسط اونا هم تایید شده و حتی خبر از حلقه ی انگشتری هم میدن!!!!!!
پس سراسیمه به طرف کلاسشون رفتم و در سالن دیدم که ایستادن و با دوستشون دارن صحبت میکنن......
پس از صمیم قلب نگاهش کردم و از سر تا پا ، ور انداز کردم شون و فهمیدم که دوستانم به خاطر تحریک کردن من به ادامه ی تلاش ، این حرفا رو به شوخی گفتن و خبری از نامزد کردن نیست!!!!!
بعد از اینکه حق اون دو تا رو گذاشتم کف دستشون ، دوباره بهش sms زدم که میخوام باهاتون صحبت کنم و کار مهمی دارم.....
و با بچه ها راه افتادیم به طرف تبریز .... وقتی به خونه رسیدم ایشون sms زد که در کلاس بوده و نتونسته جواب بده.... و همین حالا میتونم بهشون زنگ بزنم.....
من که تازه به خونه رسیده بودم .... با خیال راحت نشستم و شماره ایشون رو گرفتم و با سلام و احوال پرسی گرمی شروع به حرف زدن کردم و بهشون گفتم که باور نمیکنم که جواب ندادن ایشون به خاطر اعتقادات شون باشه و به نظر من ایشون یه دوست پسر دیگه دارن که نمیخوان بگن!!!!
ایشون با شنیدن این حرف بسیار آشفته شد و با کلی قسم و ... گفت که به خدا دوست دیگری نداره و فقط اعتقاد داره که نباید قبل از ازدواج با کسی دوست بشه!!!!
در ادامه صحبتمون ایشون به من پیشنهاد داد که باهاش مثل هم کلاسی های دیگه باشم و این فکر رو از سرم بیرون کنم.
اما با مخالفت شدید من رو به رو شد و بهش گفتم که به هیچ عنوان نمیتونم بهش مثل بقیه نگاه بکنم و به راحتی ازش بگذرم!!!!
حتی گفت که میخواد به شهر دیگه ای انتقالی بگیره که جلوی چشم من نباشه و اسباب ناراحتی منو فراهم نکنه!!!!
اما بازم با لحن اعتراض آمیزی گفتم که " خواهش میکنم شما به فکر ناراحتی و راحتی من نباشید...... "
اون روز هم 90 دقیقه با موبایلم حرف زدم و بازم نتونستم قانعش کنم که بهش علاقه دارم....
البته به اینکه علاقه دارم مطمعن بود اما نتونستم قانعش کنم که باهام دوست بشه!!!!
وقتی با ناراحتی گوشی رو قطع کردم ، این sms رو فرستاد :
"میدونم مثل همه فکر میکنید که من خیلی مغرور هستم اما به خدا اگه میتونستم ، بهتون جواب مثبت میدادم..... پس خواهش میکنم از من ناراحت نشید و دیگه هم به این شماره زنگ نزنید "
من که از این sms ناراحت بودم و قضیه رو تموم شده فرض میکدم ، با خودم عهد بستم که دیگه مزاحمش نشم و اجازه بدم که زندگیش رو بکنه!!!!
اما بهش sms زدم که منتظر خواهم بود که روزی ازتون sms یا پیامی برسه که پیشنهاد منو قبول کردید!!!!
به امید روزی که بهم جواب مثبت بده!!!!!
از اون روز به بعد تا امروز سعی کردم در دانشگاه حتی در کلاس هایی که با هم هستیم .... جلوی چشمش نباشم و وقتی هم با هم بودیم بهش نگاه نکنم تا احساس بکنه که چقدر ازش ناراحتم......
خوب!!!!!!!! سرتون رو خیلی درد آوردم.... امیدوارم هیچ وقت به این درد نیفتید
{jcomments on}.....
|