وقتی این لوتی ما گوشی رو برداشت .... (در حالی که دارم از دور نگاهش میکنم) اولین حرفی که زد این بود که : ولش کن.... این به درد تو نمیخوره.... دیگه هم اسمش رو جلوی من نیار....منم که از صحبت های لوتی خانوم نتایج کافی رو گرفتم و از نه گفتن سوژه مطمعن شدم ، داشم میپرسیدم که چه حرفایی بین تون رد و بدل شده که اینطوری ناراحتی......
بعد از یک ساعت خداحافظی کردیم اما بعد از نیم ساعت بهش زنگ زدم تقریبن نزدیک یک ساعت تلفنی صحبت کردیم انگار تو مطبش به اندازه کافی حرف نزدیم با بهارک هرچقدر صحبت میکردم سیر نمیشدم. به پیشنهاد بهارک فکر کردم ازطرفی چون روانشناس بود و هم از طرفی احساس کردم که بهم علاقه داره و پشیمان ازینکه جواب منفی داد و اگه از خانمم جدا بشم میتونم به بهارک برسم.
{jcomments on}گاهی وقتها به 26سال زندگیم نگاه میکنم میبینم دراین 26سال از زندگیم هیچ گله وشکایتی ندارم وتا سن 22سالگیم هیچ جای افسوسی نیست.22سالم بود که عاشق دختری به نام بهار شدم و خیلی خوشهال بودم فکر میکردم بهارک یه فرشته است که پیدایش کردم و وارد زندگیم شده. ...
من هر روز سعید رو می دیدم ما باهم از مدرسه بر می گشتیم .من اونو از دو سه سال پیش میشناختم ما تو دوران راهنمایی با هم بودیم اما هیچ وقت هیچ احساس خاصی نسبت به هم نداشتیم.
ا خوندن خاطرات بچه ها مخصوصا اون خاطره ای که نوشته بود بعد چند سال بالاخره به مریمش رسیده بود. چقدر خدا را شکر میکیرد.... یه لحظه دلم گرفت... با این که خیلی کار دارم ولی نشستم از خاطره خودم بگم...
راستش من خودم هر موقغ دلم میگیره این داستان میخونم واسه شما هم میزارم ...
دخترک شانزدهای ساله بود که برای اولینبار عاشق یک پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاسبود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، ازاینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبخت میکرد.
يادم مياد انقدر بهش التماس ميكردم كه بهم توجه كنه خاك تو سرم واقعا ارزش خودمو نمي دونستم....اونم قلبش مثل سنگ بود...تو اين ميون خيلي اتفاقا افتاد...اولين ديدارم برام خيلي شيرين بود...اما تنها خاطره ي خوب من از اين دوستي م همين بود...حدود 2 يا سه ماه بعد اولين ديدار يه روز صبح اس ام اس داد بهم صبح به خير!من خيلي تعجب كردم چون اين اولين باري بود تو اين 2 سال كه بهم صبح به خير مي گفت و در واقع اينكه بهم اهميت ميداد....{jcomments on}
ميخوام از گول خوردنم بگم من يه دختر 18 ساله م اينايي كه مينويسم از 15 ساله گيم شروع ميشه...از وقتي كه تو اينترنت با امير اشناشدم تا تجاوزش به من و اينكه الان ديگه باهاش حرف نمي زنم
شب تا صبح کابوس میدیدم...مرتب بیدار میشدم...تنم خیس عرق بود...قلبم مرتب میزد...این مدت هم خیلی ضعیف شده بودم...حالت تهوع شدید داشتم...بالاخره هرجوری بود شب گذشت...خیلی سخت اما گذشت...فردا صبح خیلی اظطراب داشتم...شاید بزرگترین علتش این بود که واسه اولین بار میخواستم با شراره حرف بزنم!!!اونم راجع به یه پسر...تو راه هزار بار از تصمیمم منصرف شدم...به شراره اطمینان داشتم اما ته دلم میلرزید...اگه شراره بهم بخنده چی؟؟؟اگه مسخرم کنه چی؟؟؟اگه به بچه ها بگه چی؟؟؟
شبی که بعد از مدت ها دوری از وطن به ایران برگشتم را هرگز فراموش نمی کنم .. این تعجب زمانی افزایش یافت که بعد از مدتی معطلی در گمرک فرودگاه مهرآباد که اون سال ها تازه اصل اعتماد به مسافران را با نصب دو چراغ سبز و قرمز تجربه می کردند ، وارد محله قدیمی ام خیابان نواب چهارراه مرتضوی کوچه شاهین شدم .. ! اولین موردی که نظرم را جلب کرد ، چراغانی کوچه بود ..!! آخه من کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد .. !! با اهالی محل خصوصآ جوون ها هم زیاد دمخور نبودم ..
شنیدین می گن بازی های زندگی خنده داره.... ولی خیلی جدی نگیرین.....روز اول وقتی علی اومد و گفت: عاشقتم گفتم عمرا عاشقت شم. گفت: من عاشقت می کنم.... زور اون از من بیشتر بود....