اعترافات یک دانشجوی حقوق ( 2 ) PDF چاپ
( 17 امتیازها )
خاطرات دانشگاه
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۱۶

 

همون طور که تو قسمت اول اعترافاتم واستون گفتم بار اولی که کنکور دادم گند زدم رفت !!!

عصر روز امتحان تقریبا کل فامیل زنگ زدن خواستن آمار بگیرن که امتحان چطوری بود و از این مزحرفااا !!! منم که عصاب مصابم خط خطی بود ولی سعی کردم خودم هر جوری شده کنترل کنم خیلی عادی و صمیمی باهاشون برخورد کنم  !!! پسر عمو ( سامان ) که شیطون درس میده  !! پشت تلفن یه چیزای می گفت که واللا رووم نمیشه بگم ! ولی خب چون اعتراف نامست همه چیو سعی می کنم بدون سانسور و کم و کاستی واستون بنویسم ...

سامان : مهران چطور دادی ؟ دردت که نگرفت ؟؟؟ پماد لازم داری؟ میخوای دارمااااااااا.... بیارم واست ....

منم که بابام پیشم بود نمیتونستم جواب دندون شکن بدم بهش ولی خب آخر سر  بهش  گفتم که : به زن عمو سلام مخصـــــــــوص برسون خیلی دلم واسش تنگ شده ... تا اینو گفتم گوشی قطع کردم.

دختر خالم هم که تفریبا باهم هم سنیم ( 6 ماه و 5 روز ازم کوچیکتره ) یه جورایی رقیب هم دیگه هستیم آخه دو تایمون هم علوم انسانی خوندیم  باهم کنکور دادیم شب زنگ زده بود؛ یعنی منی که خدای حفظ ظاهر و اینام  پیشه این یکی کم میارم ... انقدر فخر میفروشه انقدر فیس و افاده داره... که لجم میگیره ...

د.خ : پسر خاله دیدی همه ی سوالا آسووون بود اکثر سوالا از سوالای سال قبل انتخاب شده بود و تو چطوری زدی ؟ من که خیلی امیدوارم .. از حالا دارم با دوستام مشورت می کنم ببینم کدوم دانشگاه بهتره ؟؟؟ تو کجا رو میخوای انتخاب کنی ؟؟؟ راستی یه موقع رشته های الکی و کشکی نزنیا  فقط و فقط حقوق .

این سه سطری که خوندین فقط قسمت کوچولویی از دیالوگ دختر خالم بود ... در حین این که داشت اینارو  میگفت من گوشی نیم متر از گوشم دور نگه داشته بودم آخه کلا موقع حرف زدن جیع میزد صبحت می کرد صداش یه طوری بود که حتی بابام هم میشنید ... اصلا نمی ذاشت من صحبت کنم...  منم که دیگه از دست تلفنای لعنتی خسته شده بودم  دو شاخه رو از پریز کشیدم بیرون خـــــلاص!

ساعت 8شب بود خسته بودم شـــــدیــد ولی خوابم نمی برد ... تو تخت خوابم دراز کشیده بودم ! با اینکه فوق العاده خسته بودم ولی چون ذهنم مشغول بود خوابم نمی برد !!! تقریبا دیگه باورم شده بود قبول نمیشم ولی همش نگران اون روز بودم که نتایج میومد و کارنامه ی کنکورمو میدادن دست چپم...وقتی بابام می فهمید ... بابایی که پیشه فامیل و همکاراش همیشه پز منو میداد خب من شاگرد زرنگی بودم معدل دیپلم هم 17/31 بود 3 سال پشت سر هم شاگرد اول کلاسمون بودم...ولی این کنکور لعنتی !!! آبروی چندین سالمو داشت به ... میداد, ببخشید منظورم اینکه به باد میداد...بابا اگه می فهمید قبول نشدم؛ رسماً چوب تو ... می کرد( البته قدیما آستین بود ) ...خلاصه شنیدین که میگن آدم از روزی که می ترسه  اون روز زود تر واسش میاد ؟؟؟ شنیدن ؟ آره ؟؟؟

آررررررره؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا شما هم منو اوس کردیناااا من  این جمله رو اولین بار خودم اینحا مینویسین بعدش شما میگن قبلا شنیدن ؟؟؟ عجب خواننده های دارم من !!!

داشتم می گفتم ! روز موعود فرا رسید روزی که نتایج اینترنتی اعلام می کردن !!! یعنی اون روز  به معنای واقعی کلمه، همه ی پشم و پرم ریخت!!! از صبح بابام پاشده بود رفته بود مادربزرگم هم آورده بود خونمون.

اما بشنوید از مادر بزرگم : ایشون کلاً سنشون بالای 80 هس !!! با این همه هیکلش 20تــــــه ! قبل انقلاب تو تیم والیبال هم عضو بود البته نه تیم ملی !!! یکی از عکساشم تو مجله چاپ شده ( هر موقع بخوام سر به سر بابام بذارم میگم تو چطور مردی هستی که گذاشتی عکس ناموست بره تو مجله !!!) البته مادربزرگم خیلی ایمانش قویه دستش خیلی با برکت هس !!! هر کی هر نذری بسپاره بهش زود اجابت میشه !!!

مادربزرگم ،سال پیش که اون سال هم نتایج اولیه رو از طریق اینترنت اعلام می کردن ، به اصرار عموم رفته بودن کافی نت تا مادر بزرگم با دستش ( انگشت مبارکش ) رو ماوس کلیک کنه تا شاید دست مادربزگم واسه سامان ( پسر عموم ) اومد داشته باشه که اتفاقا سامان پسر عموم که اصلا هیشکی امیدی بهش نداشت ؛رتبه اش شده بود 1205

من که خودم اصلا باورم نمیشد ...  اون صحنه که مارادونا با دستش گل زد یادتونه ؟؟؟ اینم یه چیز شبیه اون بود  اسم مامان بزرگم زیور هست که بعد این حادثه تاریخی منو سامان بهش می گفتیم  زیوردونا ...

بابام؛ مامان بزرگم رو دعوت کرده بود خونمون تا توو کامپیوتر خودمون نتایج رو چک کنیم  و شاید با فشار دادن  ماوس با انگشت مادربزرگم اتفاقی که واسه سامان افتاده بود واسه منم بیوفته...غافل از اینکه اون پاکنی که من کشیدم  نیاز به یه معجزه قوی تر داشت

از قضا اون روز مادربزرگم خیلی شدید مریض بود همه جای بدنش درد می کرد خیلی به سختی میتونس را بره ... منم خب راستش مامان بزرگمو خیلی قبول داشتماا ولی خب اون گندی که با پاک کن زده بودمو بیشتر قبول داشتم

... واسه همین نمیخواستم نتایج ببینم همش کش میدادم یه بار می گفتم دارم ویندوز نصبمی کنم یه بار می گفتم اینترنت قطع شده خلاصه  تا بعد از ظهر همین جور بهونه میاوردم که دیدیم بابام لباساشو پوشیده به منم میگه حاضرشو بریم.. منم دیدیم چاره ای ندارم لباسمو پوشیدم و  زیوردونا رو هم کول کردم را افتادیم ... و بلاخره رسیدیم کافی نت .. خیلی شلوع بود .. یاد جلوی حوزه امتحانی افتادم اینجام دقیقا شده بود شبیه اونجا !!!

بلاخره یه سیستم خالی شد که ای کاش هیچ وقت خالی نمیشد...

وای خیلی سخته !! نمیدونم تو چنین موقیعتی قرار گرفتین یا نه ؟؟؟ چند لحظه تا بر باد رفتن آرزوهام نمونده بود دیگه لاپوشونی کردنم فایده نداشت ... صفحه ی مربوط به وارد کردن مشحصات آوردم  اسم : انگشتام می لرزیدن چشام داغ داغ بودن ... وقتی همه ی اطلاعاتمو زدم بابام گفت ماوءس بذار سمت مادربزرگت ... ماوءس گذاشتم جلوی دست زیوردونا ...

تو اون لحظه همه آرزوم این بود که حداقل مجاز به انتخاب رشته باشم ... مادربزرگم اصلا نمی تونس دستوش بالا بیاره بابام داشت کمکش می کرد که یهو ... گوشی بابام که گذاشته بود تو جیب پیرهنش سر خورد افتاد رو کیبورد !!! گوشیشم از اون نوکیا ها قدیمی بود... از اون گنده ها!!! گوشیشو برداشتم که بهش بدم یه لحظه دیدم صفحه ای که اطلاعات وارد کردم سفید شده همزمان با سفید شدن صفحه که حاکی از این بود که داره صفحه ی نتایج رو بارگزاری می کنه ... شلوار منم سفید شد ... البته اگه خوب دقت می کردین بیشتر زرد رنگ بود تا سفید ...

حالا دیگه کاری از دست زیوردونا هم بر نمیومد ...صفحه لود شد ... "شما مجاز به انتخاب رشته نمی باشید" یه چیز تو این مایه ها ...خشکم زده بود حتی نمی تونستم برگردم توو روی بابام نگام کنم ... چشام باز داغ داغ بودن... بابام وقتی صفحه رو دید خیلی داغون شد... فکر نمی کردم توو کافی نت چیزی بهم بگه !!! ولی همون جا میون اون همه آدم،دختر و پسر بلند بلند گفت : تحویل بگیر آقا مهران !! سرکوفتا شروع شد !!! دیگه هیچی نمیشنیدم بلند شدم  روی مامان بزرگم رو بوسیدم زدم بیرون از کافی نت ...

ادامه دارد

{jcomments on}...

 

Written by :
مهرانی
 
 

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 631 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت