می خوام کمی هم از خودم براتون بگم چون اون لحظه ای که انتظار می کشیدم بعد چند ماه رسید.
دیروز امتحان داشتم uni.
تازه ترم یکم داره تموم می شه.از روزی که پامو تو دانشگاه گذاشتم از یه پسر که بعد فهمیدم اسمش آریاست خوشم اومد که به مرور زمان علاقه من بهش بیشتر می شد.چون تمام خصوصیاتی که من می خواستم داره.خیلی هم شیطونه.در حدی که بهش می گن بمب....
همون طور که تو قسمت اول اعترافاتم واستون گفتم بار اولی که کنکور دادم گند زدم رفت !!!
عصر روز امتحان تقریبا کل فامیل زنگ زدن خواستن آمار بگیرن که امتحان چطوری بود و از این مزحرفااا !!! منم که عصاب مصابم خط خطی بود ولی سعی کردم خودم هر جوری شده کنترل کنم خیلی عادی و صمیمی باهاشون برخورد کنم !!! پسر عمو ( سامان ) که شیطون درس میده !! پشت تلفن یه چیزای می گفت که واللا رووم نمیشه بگم ! ولی خب چون اعتراف نامست همه چیو سعی می کنم بدون سانسور و کم و کاستی واستون بنویسم ...
الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!....
اینک که قلم ( کیبورد ) در دست گرفته و میخواهم به تمام عمال کرده و نکرده ام اعتراف کنم تایید می کنم تحت هیچ گونه فشاری نیستم و کاملا آزادانه و با اختیار و رضایت شخصی آنچه را که انجام داده ام و حتی انجام نداده ام را برایتان بنویسم. خدایی لفظ قلم حرف زدن خیلی دهن آباد کنه....ولی بهرحال ما مسئول به انجام وظیفه هستیم نه حصول نتیجه !!! ( این جمله تلمیح دارد به سخنان فرزانه ی فقید)
عادت دارم هر جلسه چند تمرین را روی تخته می نویسم و از دانشجویان می خواهم که حل کنند و جلسه ی بعد تحویل میگیرم... بعد از تحویل برگه ها تک تک تمرین ها را تصحیح میکنم و اشکالات هر فردی را روی برگه اش می نویسم و هم خودم با نوع نگارش دانشجوها آشنا می شوم هم آنها متوجه می شوند که من چگونه برگه های امتحانی شان را تصحیح خواهم کرد!!!...
شخصا به تقلب کردن علاقه ای ندارم حالا شما می توانید اینگونه برداشت کنید که حتما چون بلد نیست علاقه ندارد !!! شایدم اینطوری باشد ... یعنی توی بدترین حالت زندگیم هیچوقت به این فکر نکردم که می توانم با تقلب خودم را نجات بدهم !!! و این عقیده نمی دانم به کدام دوره ی زمین شناسی می توان نسبتش داد را دارم که متقلبین کوچک روزی به متقلبین بزرگ تبدیل می شوند وقتی قبح هر چیزی ریخته شود طبیعا سایز و اندازه اش هم خیلی روی وجدان تاثیری ندارد!!!...ما اصولا موجودات جالبی هستیم خیلی راحت می توانیم با عوض کردن معنای هر چیزی خودمان را قانع کنیم که کارمان درست است!!!...
رفتم دانشگاه. دیدم استادی که حسابی با هم خوب بودیم اصلا نگام نمی کنه. با هر سختی بود اون 2 ساعت رو با قیافه گرفتن های استاد محترم سر کردیم....رفتم بهش می گم:
سیلاممممممممممممممممممم به همگی بنده از اینجا اعلام میکنم که دارم میت میشوم و دقیقا اینطوری میباشم خوب بگم از امروز هیچی دیگه صبح ساعت هشت بلند شدم ساعت نه رسیدم دانشگاه اینقدر تو در تو هست که نگو خلاصه پرسون پرسون رفتم و ته سالن یه صف طولانی بود اقا ای وایسا ای وایسا منم کمرم دیگه داشت نصف میشد بدبختی ..... متن کامل این خاطره در ادامه مطلب {jcomments on}
این روزا درگیر کارای تسویه حساب و فارخ التحصیلیم هستم ! بلاخره یه دوره زمانی که اسمش دانشجویی بود تموم شد ولی خاطرات قشنگش هنوزم تو بادمه ... دلقک بازیامون ! نظریه پردازیامون ! کل انداختنمون ! سر به سر ضعیفه ها گذاشتنمون !!! بادش بخیر! این روزا اکثر بچه ها مخصوصا هم کلاسیهای دختری که داشتم اونا هم فارغ التحصیل شدن میخوان تو امتحان وکالت شرکت کنن!
منم که هنوزم که هنوزه همینجوری واسه خودم پله نوردی میکنم از این اتاق به اون اتاق از این ساختمون به اون ساختمون ... یه روز میری میگن مسئول رشتتون نیس ؟ میگم کجاست ؟ میگن رفته نماز ؟ اخه یکی نیس بم بگه ساعت 11:15 دقیقه ظهر مگه وقته نماز خوندنه؟ یه روز میرم میگن سایت باز نمیکنه ! یه روز پزونده ام قاطی چند تا فایل دیگه اشتباهی جا به جا میشه ! این اتفاقا اکثرا واسه همه میوفته ولی خب من چون خیلی خیلی عجله ای بودم هی تند تند میرفتم که از نزدیک پیگیر روند بروکراسی باشم ! یعنی به معنای واقعی کلمه کاغذ بازی بود و هنوزم که هست.. خلاصه سرتونو درد نیارم بریم سراغ اصل مطلب ... نزذیکای ظهر بود تقریبا تمتم کارای فارغ التحصیلیمو تموم کرده بودم حسابی گشنم بود راستش صبحونه درس حسابیم نخورده بوده بودم نو این چهار سال هم یه بار غذای کوفتی دانشگامونو نخورده بودم که هیچ اصلا کارت غذا هم نداشتم ...
تصمیم گرفتم برم بیرون دانشگاه... روبروی دانشگامون یه غذاهوری هس که حسابی باهاش رفیق شدم ...آبگوشتاش حرف نداره ... تقریبا هر ماه یکی دوبار ازش آبگوشت می گرفتم میبردم دانشگاه پهن می کردم میزدم تو رگ ... اینذفعم گرفتم و گوشت کوب و پیاز و دوغ گذاشتم تو کیسه و چندتا روزنامه هم ورداشتم رسیدم حیاط پشتی دانشگامون روزنامه هارو پهن کردمو بساط آبگوشتو روبرا کردم.. اولش تیلیت کردم ... یعدم مرحله حساس کار با گوشت کوب رسید آی می کوبیدم آی می کوبیدم... هم زمان که داشتم آبگوشت میزدم تو رگ دیدم یخ چندتا از این دخترای ترم چاینی دارن میان سمتم اولش فک کردم گشنن اومدن چند لقمه یزنن از دور سلام کردیم بهم دیگه و اومدن وایسادن کنارم ...
آقای محمودی شما حساب اینترنتی دارین ؟
من - آره چظور مگه ؟
آخه یکی از دوستام میخواد امتحان وکالت ثبت نام کنه ولی رمز دوم نداره ...
من - مشکلی نیس ناهارمو که خوردم میریم کافی نت جلوی دانشگا ثبت نام می کنیم
وقتی ناهار تموم شد کاسه ماسه رو جمع کردمو بردم پس دادم باهم رفتیم کافی نت جلوی دانشگاه راستش واسه اینکه دهنم بوی پیاز و گوشت نده قبلش بدو رفتم سرویس بهداشتی یه مسواک مشتی زدم ..آدامس Frist رو هم انداختم تو دهنم
بدو بدو حاضر شدم که برم دانشگاه! حالا چه خبر بود ! خودمم نمیدونستم ! ساعت 11 رسیدم دانشگاه ! یه گشت کوچولویی زدم مهلت حذف و اضافه تا 21 تمدید شده ! همه مثه مورو ملخ ریخته بودن دانشگا...از شلوغی حالی به هولی میشم... هل میدنو تنه میزنن ! بعضیام مثه بادمجون له میشن !
این خاطره ای که میخام براتون بگم مربوط میشه به سال پیش حدودا همین موقعا راستش این ۱ خاطره نیست درواقع ۱ جور نقل قوله از یکی از بچه های کلاس که خودش ۱ سوتی داده بود و داشت برام تعریف می کرد. منم الان می خام عین همون سوتی رو براتون بگم....
(در اتـاق ۲۲۲ دو پـسر به نـام های «احسان» و «مهدی» دراز کشــیده انـد. احسان در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و مهدی مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است...