بزرگترین پرتال خاطرات ایرانیان
تیکه های 3 ساله معلم ها PDF چاپ
( 5 امتیازها )
خاطرات دوران مدرسه و تحصیل
نوشته شده توسط محمد مردانی اذری 15   
شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۱۶

تیکه های 3 ساله معلم های دبیرستان محمد مردانی اذری 15
تیکه های سال 90

/محمد ایمانزاده/اهل بخیه است//حرف ادم و وجود ادم خیلی با ارزش اجازه نمی ده هر کس به شخصیت تو توهین کنه//ادم نقد و ول نمی کنه نسیه رو بچسبه//مثل قیلون شیراز می مونه//عین سربریده هی ضر میزنه//فعلا در مقام اسخوفی/خیر الله فلاحی/صحبت ها برای چیست//واحدشم که درست ننوستی//وقتی با روی گشاده می روی اونجا ازت پزیرایی می کنند و شکولات هم بهت می دن//تظاهرات چیه زشت عیب بد//اقا سخا درد داری/نریمان ویس مرادی/هندسه هم امتهان داری هنوز حواست باشه//کتاب تا اخر سال تموم نمی شه//ما اینجا ساده نداریم هرچند همش سادست//از یک تا ان"az yek ta an"(1تاN) //شما بله/

ادامه مطلب...
 
خاطرات شهید مطهری PDF چاپ
( 5 امتیازها )
خاطرات هشت سال دفاع مقدس
نوشته شده توسط مهرانی   
يكشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۲۲

آقای غلامرضا کریمی که اینک در آستانه 60 سالگی عمر خود قرار دارد، ساکن قزوین است، اما با این حال برای انجام مصاحبه ای اختصاصی با مرکز خبر حوزه، رنج سفر را برای آمدن به قم بر خود هموار کرده و در بعد از ظهر یکی از روزهای آغازین دومین ماه سال میهمان گفتگوی صمیمانه و البته 2 ساعته ما شد.

ادامه مطلب...
 
زندگی مجازی من PDF چاپ
( 8 امتیازها )
خاطرات زندگی روزانه
نوشته شده توسط پرستو   
پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۷

خیلی به اینترنت و کامپیوتر وابسته شدم... وقتی یه روز کامپیوتر خراب بشه و یا مهمونی بریم، از غصه دق می کنم... شب و روز ندارم بخاطرش...
صبح وقتی از خواب بیدار میشم... چای رو به همراه نت نوش جان میکنم...
تا ظهر... بعد از ناهار میشینم پای کامپیوتر و با فوتوشاپ کار میکنم و قالب طراحی میکنم...

 

ادامه مطلب...
 
اعترافات یک دانشجوی سابق حقوق ( 3 ) PDF چاپ
( 14 امتیازها )
خاطرات دانشگاه
نوشته شده توسط مهرانی   
سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۱۲
دوباره سلام! مخصوصا به دوستای خوبم که با نظراتشون انگیزه دوباره نوشتن رو تو وجودم زنده میکنن...تووو  قسمت اول و دوم اعترافاتم ماجرای امتحان کنکورمو واستون نوشتم و گفتم که حتی دست خدا هم نتونس نجاتم بده !!! و اما بقیه اعترافاتم....
برای خواندن ادامه مطلب باید ثبت نام کنید...
 
فقط مرگ منو از تو جدا می کنه ! PDF چاپ
( 12 امتیازها )
داستان و حکایت کوتاه
نوشته شده توسط مهرانی   
سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۱

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

ادامه مطلب...
 
کاش یک زن نبودم ( قسمت اول ) PDF چاپ
( 12 امتیازها )
داستان و حکایت کوتاه
نوشته شده توسط makhmall   
سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۹

دوستان این داستان واقعا تکان دهنده است باور کنید ارزش خوندن داره پس حتما بخوانید.قول میدم پشیمون نشید.

دخترك براي چندمين بار نگاهي به ساعت مچييش انداخت و زير لب غر غر كنان گفت: اه باز اين پسره احمق دير كرد انگار اصلا موقعيت منو درك نميكنه.. و بعد با حرص بسيار گوشي موبايلشو از كيفش بيرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجايي من سه ساعته اينجا معطل تو هستم مثل اينكه فراموش كردي من بخاطر تو الان اينجا هستما

ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 15

JBolo!

Please login to be able to chat.

ورود / عضویت

حاضرین در سایت

 630 مهمان حاضر

آمار بازدیدکنندگان

اعضای ویژه سایـــت